از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ٨٢ - سخن اهل دل
دستورى نيز گهگاه خالى نيست. چنانكه يكجا مىگويد: ما را ز منع عقل مترسان و مى بيار و بلافاصله در دنبالش مىافزايد: كان شحنه در ولايت ما هيچكاره نيست- يعنى در واقع معزول است و هيچكاره. جاى ديگر رفيق پارساخويى را يك نصيحت رندانه مىكند و مىگويد: گر از آن آدميانى كه بهشت هوس است عيش با آدميى چند پريزاده كنى بدين گونه آدميان پرىزاده اين جهان را از آنچه در بهشت براى عيش آدميزادهها وعده دادهاند برتر مىشمارد اما فراموش مىكند كه مىبايست گفته باشد گر از آن آدميانى كه بهشتشان هوس است. تنگى مجال وزن اينجا شايد عذر خواهش باشد و در مورد هيچكاره هم وجهى مىتوان يافت [٢٧]. يكجا هم وقتى انسان در يك غزلش مىخواند: يا رب اين بچه تركان چه دليرند به خون [٢٨] شك نمىكند كه مراد بچههاى تركان است اما اين اندازه مسامحه، كلام كسى مثل حافظ را در خور ايراد نمىكند. بهر حال كلام او غالبا چنان به اوج سبك والا- نمط عالى [٢٩]- مىگرايد كه اين گونه مسامحات لفظى به عظمت آن لطمهاى نمىزند.
جاهايى هم هست كه حتى همان مبالغههاى عجيب و اغراقهاى ناپسند كه شعر امثال انورى و ظهير را در نظر دوستداران اخلاق و انسانيت نامقبول مىكند، در غزلهاى وى نيز هست چنانكه در يك غزل كه راجع به شاه يحيى مىگويد [٣٠] بقدرى حرفهاى گزاف در بيان مىآورد كه خواننده از مبالغات وى بىاختيار ناراحت مىشود و حتى شايد از شعر و شاعرى متنفر. اما لااقل اين خوشحالى را دارد كه كلام شاعر يك قصيده طولانى نيست غزل است و خوشبختانه كوتاه.
بعضى غزلها نيز هست كه با خطاب شروع مىشود- خطاب به ممدوح، و انسان تعجب مىكند وقتى اين رنده جهانسوز را نيز مىبيند كه مثل انورى و ظهير حرفهاى اغراقآميز براى ممدوح مىگويد و يا مثل عبيد زاكانى به يك امير محلى با كرنش و تعظيم مىگويد: خسروا گوى فلك در خم چوگان تو باد! معهذا غزل او همه از اين گونه نيست و آنچه نيز مايه شهرت و قبول اوست نه اين غزلهاست، غزلهاى عاشقانه است خاصه وقتى كه سرشار باشد از عرفان و انسانيت واقعى. اين غزلها البته كوتاه است اما آگنده از شور و حيات. در غالب اين غزلها اين نيز هست كه به يك موضوع اختصاص ندارند هر بيتى از آنها براى