از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٣١ - رند در بن بست
ندارد تا با مرگ تمام شود، بلكه آنجا هم كه دنياى حس به پايان مىرسد دنياى او با ابعاد ديگرش امتداد و مداومت خويش را دنبال مىكند با اينهمه او، مثل هر عارف راستين ديگر، به اين نكته نيز توجه دارد كه در طى تحول و تجددى كه وجود در توالى نشئتهاى مستمر خويش دارد انسان بايد در هر نشأت از اين مراحل توالى كه هست تمام آنچه را كمال آن نشأت بدان مربوط است در وجود خود جذب و حل كند. نشأت ديگر هر چه باشد، و فرجام نشأت حاضر نيز به هر صورت كه دررسد، زندگى در حال حاضر از انسان طلب- مىكند كه داد آن را بكمال بدهد و حقش را بدرست ادا كند. لذتجويى حافظ يك پايهاش نيز در اين طرز تفكر است و بدين گونه وى، اين لذتجويى را همچون يك گونه مذهب عرفانى تلقى مىكند و رند واقعى را كه از تظاهر و ريا بر كنار مىيابد بر همين نشان مىشناسد كه خود را تسليم عشق، و تسليم عشرت مىكند و فتنه چو در عالم او فتاد، براى آنكه از گزند خودبينىها- كه انسان را در فتنهها از تفكر به غير مىترساند و غالبا به خود و به انديشه مصلحت خود بازمىگرداند- رهايى پيدا كند، مثل يك عارف كامل «به جام مى» مىزند و «از غم كران» مىگيرد. معهذا ذوق آزادگى و قناعت عارفانه كه حتى- لذتجويى هوراس را نيز متانت و عظمت يك رسم و راه فلسفى مىبخشد به حافظ نيز اين نكته را مىآموزد كه در جستجوى لذت و عشرت جوهر انسانيت را نبايد قربانى كرد. اگر وى فقر و قناعت را يك نوع ملك و گنج خالى «از آسيب زوال» تلقى مىكند، اگر به فقر و قناعت مىگرايد و وسوسه مال و جاه را كه در خدمت سلطان با قربانى خواستن دانش و آزادگى و دين و مروت، به دلنوازى وى مىآيد از خود دور مىكند شايد تا حدى نيز از آن روست كه تجربه زندگى به او نشان مىدهد وقتى ثروت قابل ملاحظهاى جمع شد ديگر تمام روح و عمر انسانى مىبايست براى حفظ و دفاع آن تجهيز و فدا شود و بدين گونه، از آن- پس با وجود ثروت و قدرت، صلح و آسودگى كه هدف واقعى حيات انسان چيزى جز آن نيست فقط يك رؤياى پريشان خواهد نمود. ازين روست كه با تسليم عارفانهاى تأكيد مىكند كه «چو قسمت ازلى بىحضور ما كردند» و چون در اين قسمت به هيچ وجه «بر من و تو در اختيار نگشادند»، «رضا به داده بده