از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٣٣ - رند در بن بست
زندگى بر خلاف آنچه خضر پنداشت آنچه مهم است طول آن نيست عرض آن است. چرا بايد آبخضر و عمر خضر را آرزو كرد؟ كسانى كه آرام و با احتياط در طول زندگى راه مىروند آن را جز يكراه دراز آهنگ ملالانگيز و بىپايان نخواهند يافت. زندگى را بايد از عرض پيمود- گستاخ و لذتجويانه اما با عشقى كه بتواند انسان را از پيله خودى و خودنگرى خويش برهاند. آنچه هست بايد غنيمت شمرد، كه گل تا هفته ديگر نباشد. اين انديشه اپيكورى در محيط فكر و حيات حافظ همه جا از كوچه رندان مىجوشيد و مىتراويد. نه مگر عبيد زاكانى هم در اين ايام مثل همه رندان ديگر مىانديشيد كه حاضر وقت باشيد كه عمر دوباره نخواهد بود، و حتى شاه شجاع هم وقتى از مشاهده دگرگونيهاى احوال در مىيافت كه نزد خردمندان دنيا نفسى بيش نيست مثل حافظ و خيام زمزمه ديرينه اپيكور و هوراس را تكرار مىكرد: برخيز و غنيمت دان گر همنفسى دارى [٣]. در دنيايى كه در آن اين همه وسوسه براى از خود- گريزى هست، و انسان مىتواند زيباييهاى آفاق از خودرهايى را كشف كند نمىتوان دايم به مرگ انديشيد: به مرگ كه انسان را براى هميشه در «خود» مدفون مىكند. لذتجويى عرفانى و شادمانه حافظ درست در همين نقطه است كه از لذتجويى نوميدانه خيام مىتواند جدا شود. اگر حافظ مىتواند در مقابل وسوسه مال و جاه- حتى در احوال و اوضاعى كه با دستگاه رند تا جور ارتباط ناگسستنى خود را ناچار حفظ مىكند- مقاومت كند براى همين است كه او از مال فقط اين اندازه توقع دارد كه او را از خودى برهاند. آنجا كه مال و جاه خودى را در وجود انسان توسعه مىدهد و مىافزايد يك وسوسه اهريمنى است و حتى فلسفه لذتجويى هم تسليم شدن به آن را اجازه نمىدهد. زرپرست حريص دايم عمر خويش را صرف در جمع كردن مال مىكند، گويى فراموش كرده است كه در ملاقات با مرگ اگر اين همه مال و جاه او را در تارهاى خودى، محصور كرده باشد ديگر چيزى جز لعنت و سقوط ابدى در انتظارش نيست. معهذا، اگر حافظ در لحظههاى از خودرهايى مىتوانست مرگ را با چشم خونسرد يك رواقى واقعى- يك عارف كامل- نگاه كند، در پيرامون او كه پايه قدرتها مىلرزيد و زندگىها در كام اژدهاى خوديها