از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ٧٣ - سخن اهل دل
بيانش از اينجاست. جوش و طپش زندگى همه جا برايش محسوس است. در هر ذرهاى اين شوق و حركت را حس مىكند- در انسان، در گياه و حتى سنگ. بينش عرفانى همه چيز را براى او از حيات پر مىكند و از حركت.
دنيايى كه او در آن سير مىكند، همه چيزش روح دارد و حيات. نه فقط نرگس و بنفشه دم از چشم و زلف معشوق مىزنند ماه و سرو هم از روى و قد او حكايت دارند. دل حساس او هم با بلبل كه مثل او يك عاشق زار است همدردى دارد هم با صبا كه مثل يك عاشق سر به كوه و بيابان نهاده است. در اشك شمع قصه سوز پنهان او را درك مىكند و در نغمه چنگ پيام يك پير منحنى را كه همه از عشرت دم مىزند و از شادخوارى. دنيايى كه بدين گونه آكنده از جوش حيات است آن قدر افقهاى گوناگون در ذهن او مىگشايد كه شعرش را لبريز مىكند از تنوع. بدين گونه تنوع يك خاصيت عمده كلام اوست و اگر تكرار نيز در آن هست چنان است كه اين تنوع را تباه نمىكند. اين تكرارجويى حاكى است از يك انديشه ثابت- يك درد فلسفى. اين درد فلسفى است كه شاعر در تمام اطوار حيات با آن برخورد دارد: تزلزل زندگى و لزوم كامجويى.
اين چيزى است كه فكر او را به سوى بن بست مىكشاند- بن بست حيرت. تمام فلسفه او همين است. فلسفه يك رند واقعى كه زندگى را چنانكه هست مىنگرد- نه بيشتر و نه كمتر. شعرى كه جلوهگاه همچو فلسفهاى است چه خاصيتى بايد داشته باشد؟ تنوع و تكرار. زيبايى و قبولى كه مزيت عمده شعر اوست ناشى است از تنوع. اما تكرار آن نيز چيزى نيست كه آن را بتوان عجيب خواند. البته اين تكرار گهگاه حتى از قلمرو يك انديشه خارج مىشود اما غالبا تكرار حاكى است از يك فكر ثابت. درست است كه هر دفعه آن را با لفظ و بيان تازهاى مىآورد اما رنگ تكرار كه غالبا در آن هست، آن را ملالانگيز مىكند و حتى لطف و زيبايى نكتههاى عاشقانهاش را از بين مىبرد. اين گونه مضمونها در شعر او بسيار است و گوناگون كه شايد اجتناب از تكرار مىتوانست آنها را لطف و عظمت خاص ببخشد. يكجا، مثلا صحبت از دل دردمند خويش مىكند و علاج اين درد را در لب معشوق مىجويد كه رنگ و تأثير آن براى وى «مفرح ياقوت» را به خاطر مىآورد و ذوق و گونه آن گلقند را [١].