از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٤٥ - در دير مغان
يك عارف نگريسته باشد. اگر از درس اهل مدرسه اظهار ملال مىكند مخصوصا از آن روست كه معرفت عقلى را در آنچه به قلمرو مسائل مربوط به آغاز و انجام جهان است بىحاصل مىيابد، و وقتى با نوميدى مىگويد: «نه حافظ را حضور درس خلوت نه دانشمند را علم اليقينى» پيداست كه از آنچه عقل و نظر و مدرسه و دانشمند مىتواند در باب اين گونه مسائل به وى عرضه كند تا چه حد مأيوس است.
سراسر ديوان نشان مىدهد كه نزد وى معرفت واقعى سرچشمهاش دل است كه يك لطيفه معنوى است و حقيقت انسانيت هم همان است. اين همان چيزى است كه شاعر از آن تعبير به جام جم مىكند كه در آن همه چيز چنان كه هست جلوه دارد و لطف و صفاى آن هر حقيقت را چنان كه هست منعكس مىكند. پويهاى بىوقفه كه حافظ را در جستجوى اين جام جم به دير مغان مىكشاند در اشارات او به قدرى جاندار تصوير شده است كه انسان را گهگاه به ياد پارهاى شواليههاى اروپا در قرون وسطى مىاندازد و داستان جستجوى جام مقدس [١]. كسى كه مىخواهد به دنياى ماوراء حس راه پيدا كند و از آنچه سر غيب نام دارد و زاهد و عارف و صوفى و فيلسوف همه جوياى آنند سر در- بياورد بايد به اين جام جهانبين كه در آن خطا و فريب راه ندارد و راز هر چيز را چنان كه هست بازمىنمايد راه بجويد. اما اين چه جام است كه عقل و دل شاعر جوياى آن است و تمام سير و سلوك سالهاى عمر خويش را نيز به آن منسوب مىكند؟ بىشك، چيزى كه مثل هر جام مى وى را به بيخودى مىرساند و در عين حال از وى وجودى مىسازد فانى از «خويش» كه به بىحدى رسيده باشد و بىقيدى. نه آيا اين همان جام است كه پادشاهزاده عطار هم در الهىنامه [٢] آن را از پدر در مىخواست و حقيقت آن را عطار از زبان پادشاه قصه نقل و توصيف كرد؟ در واقع اين جام جم جز همان «جام جهانبين» كه جوينده بيدل آن را با خود دارد اما از بيگانهاش تمنا مىكند چيزى نيست.
چنين گوهرى را كه جز قلب يك وجود از خودى رسته نيست و در «صدف كون و مكان» نمىگنجد از اين «گمشدگان لب دريا» كه خود بدان راه ندارند كه مىتواند جست؟ انسان نمىداند كه آنچه را مىجويد همان است كه