از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٩٤
واقعيتها را نفى كند و بر هر چه جز وجود معشوق است خط بطلان بكشد.
چنين عشقى است كه از همان ابتدا خود را سركش و خونى نشان مىدهد و از همان آغاز تمام آن «مشكلها» را كه بعد از ميثاق الست و فقط بعد از سقوط در شبكه تعلقات براى روح پيش آمد ظاهر مىنمايد. اين سلوك از دنياى حقير واقعيت به دنياى شگرف حقيقت، از دنيايى كه عشق در آن از همان اول سركش و خونى است به دنيايى كه در آن عشق فقط در اول آسان مىنمايد، تمام دشواريهاى مخوف و خونآلودى را در بر دارد كه تنها شكايت آتشين نى، در كلام مولانا، مىتواند آن را به درستى تعبير كند. مشكلهايى هم كه حافظ در راه وفاى به «عهد»- وفاى به عهد مربوط به ميثاق الست- مىيابد در واقع از همين تعلقات پديد مىآيد و اگر براى رهايى از آنها از «ساقى» كمك مىخواهد از آن- روست كه احساس مىكند فقط وقتى «نقش خود پرستيدن» را «خراب» كند ممكن هست بتواند گرانى بار عشق را بر دوش خود حس نكند و آن را مايه آسايش و رمز خوشدلى بيابد. اين عهد الست هم كه عشق را براى حافظ، به يك سرنوشت ازلى، به يك حكم آسمانى، تبديل مىكند در نزد وى همان تعهدى است كه انسان را واداشت به قبول امانت. اين بار امانت كه آن را بر آسمانها و زمين عرضه كردند و همه از زير آن شانه خالى كردند، جز دوش انسان تكيهگاه نيافت و انسان هم ازآنرو پذيراى آن گشت كه به قول قرآن ظلوم جهول بود- خودكامهاى ديوانه. بدون شك، اين گونه تعبير از «امانت الهى» قبل از حافظ نيز در نزد اهل عرفان رايج بود، چنانكه عزيز نسفى هم يكجا در رسالهاى راجع به بهشت و دوزخ خاطرنشان مىكرد كه «اى درويش! آن امانت كه بر جمله موجودات عرض كردند جمله ابا كردند و قبول نكردند و آدمى قبول كردن آن امانت عشق است. اگر آدمى بدانستى كه عشق كار سخت است و بلاى عظيم است هرگز قبول نكردى» [٣٢]. همچنين شايد شباهت اين تعبير حافظ با آنچه در كلام نجم رازى آمده است، آن گونه كه بعضى محققان گفتهاند، واقعا بيش از يك توارد باشد [٣٣] اما اينكه وى انسان را كه قرعه اين فال به نام وى آمد گاه به «- خودكامى» و «بدنامى» منسوب مىكند از نوعى همدردى وى نسبت به اين