از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٩٢
نكند كه مىگويد بانويى كه وى به خاطر او خدمت مىكند رنج را براى او تبديل مىكند به لذت [٣٠]. حتى فرهاد افسانهها نيز، كندن كوه را به خاطر شيرينى كه او را بدين كار وامىداشت آسان مىيافت. در واقع عاشق تا از خويش غايب است و فقط معشوق را مىنگرد هيچ كارى را دشوار نمىيابد هر سختى را تحمل- مىكند و هر دشوارى را آسان تلقى مىكند. مثل آن شتر مست كه سعدى مىگويد به خاطر همين مستى بار گران را مىكشد و فقط وقتى به خود مىآيد فاصلهاى را كه بين او و معشوق هست مىبيند و در مىيابد كه با دشوارى روبروست.
در چنين حالى است كه احساس مىكند آنچه عشق را نزد وى آسان جلوه- مىداد، از خويش غايب بودن، از خود فانى گشتن، و خويشتن را نيست- انگاشتن بوده. اگر هنرمندانى كه به آنچه «عقده نرگسى» نام دارد دچارند در شكنجه واقعى به سر مىبرند براى اين است كه زياده خود را مىبينند. هر رنج و سختى كه انسان دارد از خود او شروع مىشود- از خودى او. البته عاشق تا خودى خود را- بيشوكم نفى نكند، تا خويشتن خويش را نابوده نينگارد، و تا وجود خود را در قبال معشوق مختصر و نفى كردنى نيابد، نمىتواند از خود غايب شود و عشق را همچون يك منبع لذت و آسايش تلقى كند.
ازين روست كه عاشق وقتى قدر خود، قدر خودى خود را قياس مىگيرد و آن را در مقابل معشوق فدا كردنى مىيابد در عشق هيچچيز دشوارى به- نظرش نمىرسد و به قول عطار- ورا اين عشق آسان مىنمايد. اما اين حالى نيست كه ثباتى داشته باشد چون به محض آنكه باز وجود «خود» را در ميان ببيند، نفى «خود» برايش مشكل مىشود و عشق را دشوار مىيابد. در چنين حالى معشوق را فقط براى «خود» طلب مىكند، خود را در مركز عشق مىيابد-، به خود «حاضر» مىشود و از معشوق «غيبت» پيدا مىكند. آن وقت است كه احساس مىكند عشق آسان نيست. به قول عطار «مدار كار عاشق داربازى است»، و آن را نبايد بازى سادهاى پنداشت و البته وقتى «خودى» انسان در معرض بازى است آن را نمىتوان به آسانى در خطر انداخت و به آسانى نفى- كرد. در حقيقت كسى هم كه براى او مثل مولوى، عشق از اول سركش و خونى بود، آن را نه در حال بيخودى، نه در حال غيبت از خويش، بلكه در حال