از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ٢٠١
كه نفى همه ارزشها را شرط آزادگى مىشمرند، البته تصور دلپذيرى است اما چه بايد كرد كه اين تصور با آنچه پژوهشگر بىطرف از بررسى ديوان و تاريخ عصر شاعر به دست مىآورد تفاوت بسيار دارد؟ در حقيقت درست است كه در شعر حافظ دلزدگى از عقايد جزمى، بيزارى از خشكه مقدسهاى سنتگراى و سرخوردگى از جستجوهاى نوميدانهاى كه عقل در كشف حقيقت مىكند، همه جا پيداست ليكن قطع رابطه با عرفان- و با دنياى قلب و ايمانى كه دستخوش تجاوزهاى فقيهان، حكيمان، و حاكمان وقت نيست- در كلام او هيچ جا به- چشم نمىخورد و جويندهاى كه مىخواهد سير و سلوك فكرى حافظ را از روى غزلهاى وى دنبال كند در آخرين اشعار وى كه جاى پاى تاريخ و گذشت روزگار عمر شاعر در آنها پيداست هيچ برگهاى كه او را در پايان عمر نسبت به عوالم مربوط به عرفان و ايمان قلبى بىاعتقاد نشان دهد نمىيابد.
وقتى در پنج شش سال پايان عمر خويش زين العابدين جوان پسر شاه- شجاع را براى نيل به «توفيق» به «نذر خير» اندرز مىدهد و سپس چون از وى قطع اميد مىكند درگاه رقيبش شاه يحيى را همچون يك «درگه اسلام پناه» مىستايد؛ وقتى در غلبه شاه منصور وى را همچون يك «مهدى دين پناه» ستايش مىكند و خود را در همين ايام مثل يك عارف زاهد مسلك «بحر توحيد و غرقه گنه» مىخواند، و مخصوصا وقتى در يورش هولناك تيمور لنگ كه دو سه سال پايان عمر شاعر را در امواج يك رؤياى خونآلود غوطه مىدهد با لحنى كه نشان اخلاص و توكل عارفانه از آن پيداست به لطف «حق» كه به گمان وى نخواهد- گذاشت با سقوط شيراز «چنين عزيز نگينى به دست اهرمنى» بيفتد پناه مىجويد [٣٨]، ديگر نمىتوان تصور كرد كه شاعر در پايان عمر خويش با ايمان قلبى و با عرفان خالى از دعوى كه محصول همين ايمان قلبى اوست قطع ارتباط كرده- باشد و يا اين گونه سخنان را بر خلاف اعتقاد خويش و تنها به خاطر دلنوازى و خوشامد گويى گفته باشد.
نه فقط پيوند روحانى و قلبى عامه فارسى زبانان قرنهاى دراز كه كلام اين حافظ قرآن را همچون زبان غيب «گوياى اسرار» تلقى كردهاند حكايت از اطمينان به پاكى و پارسايى وى در پايان عمر دارد بلكه حرمت و علاقهاى كه