از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ٤٧ - رند و محتسب
اين رميدگى و سرخوردگى نيكان و آزادانديشان عبارت بود از غلبه اوباش و رنود بر كارها. در واقع نه حاجى قوام مىتوانست بىهمكارى اين رندان و ياريهاشان كار تمغا را صورت دهد، نه شاه شيخ مىتوانست بدون اتكاى بر آنها تهديد دايم امير مبارز را دفع كند. با اينهمه اين رندان بازار، كه كارشان شبروى بود و عيارى، مىتوانستند با امير تازهوارد بسازند و در سايه او- گهگاه كار خويش را ادامه دهند. خشونت امير مبارز براى آن دسته از رندان تحمل كردنى نبود كه اهل مدرسه بودند و آزادانديش. حافظ كه در آغاز غلبه امير مبارز سالهاى بين سى و چهل سالگى خويش را مىگذرانيد. در شمار اين گونه رندان بود. براى اينها دولت بواسحاقى لااقل اين مزيت را داشت كه انسان در سايه آن مىتوانست بىروى و ريا هر چه را مىانديشد بيان كند، و از شيخ و شحنه و زاهد و محتسب نترسد. آزادانديشى كه نمىخواست از ترس محتسب و شحنه «هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش» [١٢] داشته باشد، از سر راه شيخ و مير دور مىشد و در كوچه رندان پناه مىيافت. نه آيا او نيز مثل رند بازار آزاديى مىجست كه در آن فارغ از قيد ننگ و نام هر چه مىخواست مىتوانست كرد؟ براى يك رند آزادانديش، دنيا چنان در فساد غوطه مىخورد كه ديگر هيچ عقل روشنى نمىتوانست به حدود و قيود آن محدود بماند.
در محيطى كه قدرت وسيلهاى براى خفه كردن تلقى مىشود و دين دامى براى فريب دادن شناخته مىآيد، كه مىتواند به آنچه منشأ اين اسباب تبهكارى است صادقانه تسليم باشد؟ نه دستگاه شيخ نه درگاه مير، اين است آنچه رند آزادانديش مىخواهد و براى آنكه بتواند فارغ از ننگ و نام عمر بگذارد نه به قبول عامه دل مىبندد نه به تقرب سلطان. «سخن شيخان را باور مكنيد تا گمراه نشويد و به دوزخ نرويد [١٣].» و اين طرز فكر كسانى بود كه مىديدند شيخ واعظ خود را به ستمگران مىفروشند و مردم را جز به راه تسليم نمىبرند. پس چه بايد كرد؟ كسانى كه از شيخ و مير و درگاه و خانقاه رنجيده- بودند جواب مىدادند «دست ارادت در دامن رندان پاكباز زنيد تا رستگار شويد [١٤].» رند پاكباز آزادانديش عارفى بود كه نه تسليم شيخان رياكار مىشد نه سر به قدرت پوچ ارباب زور فرودمىآورد. همه چيز را رد مىكرد و