از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٨٧
بر يك تصور عرفانى مبتنى است كه در تصديق آن غالبا بين متشرعه با بعضى از اهل عرفان اختلاف روى داده است. اينكه بعضى از قدما هم اين تصور را به زندقه و تعليم مانويه منسوب داشتهاند ظاهرا بايد ناشى از اين گمان باشد كه نزد مانويان چون روح كه از اجزاء نور است در زندان ماده مقهور ظلمت مىشود، انجذاب آن به مبدأ نور كه عشق به خداوند تعبير آن است در واقع پيوستگى تدريجى اين جزء نورانى وجود انسان است با مبدأ تمام انوار- وجود خدا [٢٣].
معهذا صوفيه، كه حافظ با مقالات آنها غالبا همداستانى دارد- اگر چند نمىخواهد نسبت به مشايخ معاصر آنها ارادت نشان دهد- اين عشق انسانى را نه فقط وسيلهاى براى نيل به عشق الهى تلقى مىكردهاند بلكه هدف واقعى سير و سلوك روحانى خويش را همان عشق الهى مىخواندهاند و غزالى حتى مىكوشيد نشان دهد كه آنچه شايسته عشقورزى است تنها خداست. البته تصور آنكه دنيا و زيباييهاى آن خاصه زيباييهاى بشرى هر چه هست تجلى الهى است در تفكر باستانى ايرانى هم سابقه دراز دارد. وقتى در تعليم زرتشت هر آنچه خير و زيبايى است به اورمزد مربوط است و هر چه زشتى و بدى است ناشى از اهريمن است آيا بايد تعجب كرد كه در نزد حافظ- و تعدادى از پيشروان طريقه او- چهره «مهطلعتى» كه انسان مىتواند طره او را بگير و «سعد و نحس» «زهره و زحل» را فراموش كند، تجلى حق، تجلى خدايى كه زيبايى و نيكى همه از اوست و زشتى و بدى با او هيچ ارتباطى ندارد، قرار گيرد؟
در حقيقت نه همان شيخ اشراق كه حكمت او محيى حكمت «فهلويه» است اين تصور را در مونس العشاق خويش با بيان خاص مىپرورد بلكه حتى آن نيز كه از قول قدما فكر «جمالپرستى» صوفيه را گهگاه منسوب به مانويه كردهاند [٢٤] مىتواند تعبيرى باشد از سابقه آن ارتباط كه بين عشق و جمال ظاهرى هست با عشق و جمال الهى. معهذا اين فكر كه طلعت زيبا رويان جلوهگاه حق و محل حلول جمال اوست هر چند صورت شاهدان را براى بعضى صوفيان و قلندران يك نوع محراب كرد و حتى بودهاند كسانى كه هرجا خوبرويى مىديدهاند به گمان آنكه خداوند در وى حلول كرده است پيش وى سجده مىكردهاند [٢٥]، ليكن غالب مشايخ اين دعوى را انكار مىكردهاند و بدين-