از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ٩ - شهر رندان
وجودش آگنده بود از درد و ذوق. صدق و اخلاص اين بازاريان بود كه بازار زاهدان و وعاظ را رونق مىداد. در چنين محيط آگنده از صدق و اخلاص، آزادانديشى و چون و چرا در كار دين و خدا يك نوع رندى تلقى مىشد- و بىقيدى به نام و ننگ. چون و چراهاى اهل فلسفه بقدرى نزد زهاد منفور بود كه يكتن از دانشمندان وقتى سخنى گفت كه بوى حرفهاى فلاسفه را مىداد فورى پشيمان شد و استادش به او گفت كه بايد نكاح خود را با زنش تجديد كند و او خود به همين قصد نزد استاد رفته بود [٢١]. اين دانشمند، كه زهدش تا به اين پايه بود، قوام الدين عبد اللّه بود، استاد حافظ. وى در علم خويش نيز مثل دين اعتقادى داشت و قدرتى. گويند كه وى در ايام جوانى در گورستان مصلى، يك روز منتظر جنازهاى بود. يكتن ديگر از علماى پرهيزگار- نامش سعد الدين احمد- نيز آنجا انتظار مىكشيد. در اين ميان قاضى از راه در- رسيد، با كوكبه و حشمت تمام. مردم هم نسبت به وى نهايت توجه و اكرام را نشان دادند. سعد الدين احمد از قوام الدين پرسيد كه برادر، اين عمامه بزرگ و سجاده گسترده را با اين مايه تجمل چگونه بينى؟ آيا راضى هستى كه اينهمه را داشته باشى و از تمام علمها كه اندوختهاى بىبهرهات گردانند؟ قوام- الدين گفت چندين برابر اين تجمل را با يك مسئله از مسائل علم خويش عوض نمىكنم. سعد الدين گفت آرى آنچه به ما دادهاند از اين همه بيشتر مىارزد [٢٢]. در واقع آنچه شيراز را در آن زمان عظمت و قدرت مىداد دانش و پرهيز امثال قوام الدين و سعد الدين بود نه جاه و جلال دروغين يكمشت قضات توانگر. در آن روزگاران، شيراز شهر عرفان و زهد بود و اين دو را با رندى و فتنهجويى پهلوانان و كلوها، درون باروهاى كهنسال خويش بهم جمع آورده بود.
دور شهر بارويى بود از روزگار آل بويه، كه در زمان امارت پدر شاه شيخ ويرانى يافته بود. وى آن را تجديد عمارت كرد و بر بالاى برجهاى بارو خانههايى هم از آجر ساخت- براى نگهبانان شهر [٢٣]. شهر در يك زمين هموار بنا گشته بود. گرداگرد آن را هم از هر سو باغها فرا گرفته بود و پنج نهر از ميان آن مىگذشت [٢٤]. مقارن اين روزگاران شهر هفده محله