از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ٧ - شهر رندان
را بخاطر مىآورد. حتى در اين ايام، مردم از شهر به اينجا مىآمدند، از سفره خانه شيخ غذا مىخوردند، در حوضچههاى آن لباس مىشستند و به شهر بازمىگشتند. علاقه به اين آبوهوايى كه هنوز، مثل عهد سعدى، مىتوانست «كه بر كند دل مرد مسافر از وطنش»، كسانى را كه دوستدار خلوت و تأمل بودند به شيراز مىكشانيد. تنها حافظ نبود كه «نسيم خاك مصلى و آب ركناباد» او را اجازت به سير و سفر نمىداد، مؤلف شيرازنامه هم در همين زمانها وقتى به بغداد رفته بود (سال ٧٣٤) همه جا از شيراز صحبت مىكرد و گمان داشت تمام خواص و اوصاف كه حكما و اطباء درباره آب لازم شمردهاند جمله در آب ركنآباد پيدا مىشود [١١].
در شهر چيزى كه فراوان پيدا مىشد ابواب خير بود- مساجد، مدارس و خانقاهها كه املاك بسيار بر آنها وقف بود. اما از اين اوقاف بسيار كه فقيه مدرسه را «مست» مىداشت، چيز درستى به آنچه مصرف واقعى بود نمىرسيد و بيشتر در دست خورندگان بود- خورندگان اوقاف [١٢]. شاه شيخ در شادخوارى و عشرتجويى خويش اين همه را آزاد مىگذاشت. اما بعدها، محمد مظفر به بهانه آنكه «ضبط و نسق» موقوفات كند، تمام اوقاف را به مقاطعه بستد و اكثر آنها ديوانى شد [١٣]. اين اوقاف و مساجد رنگ مذهبى خاصى به شهر مىداد. شهر به علماى خود مىنازيد و به صوفيه و زهاد خويش، نيز از اينكه در عهد اسلام بنا شده بود و از عبادت و ديانت مجوس آلايش نيافته بود به خود مىباليد. بعلاوه پارسايان شهر از اينكه مويى چند از آن پيغمبر در اين شهر بود، فخر مىكردند [١٤]. چنانكه در مسجد جامع شهر نيز مجموعهها و اجزاء بود به خط صحابه و تابعين. نيز قرآنها بود به خط خلفا و ائمه- يا منسوب به آنها [١٥]. بر تربت مشايخ و در زاويه مساجد نيز زاهدان بودند- گوشهگير. همه جا نيز در مساجد و مقابر، مجلس وعظ داير بود- و توبه و ذكر. تربت سيد احمد، شاه چراغ، نزد عامه حرمت فوقالعاده داشت. تاش خاتون مادر شاه شيخ در آنجا مدرسهاى ساخته بود با زاويهاى و خودش شبهاى دوشنبه به آنجا مىآمد. مردم نيز براى زيارت و تبرك به آن بقعه مىآمدند و اطعام مىشدند [١٦]. سادات و زهاد در حكومت قدرت و نفوذ