از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ٥٤ - رند و محتسب
يك كتابخانه را درون بيتى يا غزلى مىگنجاند و بر سر زبانها مىاندازد. نه آيا گهگاه در يك بيت يا يك غزل او حاصل تمام چونوچراهايى هست كه آزادانديشان را هم نزد متشرعه منفور مىدارد هم نزد واعظ و محتسب؟ خم و سبويى را كه محتسب مىشكند، رندان بازمىسازند و اين بار، در آن شرابى مىريزند كه ديگر ريختنى نيست: شعر و غزل. وقتى شاه شجاع، پسر محتسب نيز در اين كوچه رندان منزل مىگرفت پيداست كه محتسب ديگر مغلوب بود و مقهور.
در واقع بلايى نيز كه پايان روزگار او را غرق در فاجعه كرد، از كوچه رندان به سرش آمد. نه آخر پسرش شاه شجاع كه با كمك برادر و خويشان او را فروگرفت يك رند قلاش بود- آزادانديش و ماجراجو؟ اين شاهزاده، شاعرى لاابالى بود كه پدر را محتسب مىخواند و تندخوييها و سختگيريهاى او را با طنز تلقى مىكرد و طعنه. عشرتجوى، بىبندوبار، آزادانديش، و شاعر پيشه، با چنين اوصاف شاهزاده جوان يك رند تمام عيار بود- يك رند آزادانديش و نمىتوانست خشونتهاى پدر محتسبمآبى چون امير مبارز را تحمل كند.
اما امير مبارز، كه خليفه پوشالى عباسى وى را تجديدكننده سنت در سده هفتم مىخواند، خيالهاى بلند در سر مىپرورد. اندك مدت بعد از ماجراى كشتن شاه- شيخ وى راه آذربايجان را پيش گرفت، از آنكه هوس تسخير تبريز داشت و در هرج و مرجى كه پيش آمده بود آنجا را لقمهاى مىديد مناسب. با آنكه تبريز را گرفت و خطبه نيز به نام خويش كرد [٢٧]، اما آنجا درنگ نكرد. از آوازه حركت اويس يا بسبب انديشههاى ديگر آنجا را رها كرد و باز راه عراق را پيش گرفت. در طى جنگهايى كه در آذربايجان پيش آمد، پسرانش، شاه شجاع و شاه محمود، از وى به سختى رنجيدند، از آنكه وى در باب آنها بدزبانيها كرد و كوچكشماريها. حتى در اين تندرويها وى آنها را تهديد كرد به كشتن، و كور كردن. فرزندان نيز از بيم وى بر ضدش همدست شدند و همداستان.- خواهرزادهاش شاه سلطان نيز كه از جانب وى دلنگرانى داشت آنها را بدين كار تشويق كرد. در اصفهان وقتى توطئهكاران وى را توقيف كردند، صبحگاه رمضان بود و محتسب مشغول بود به تلاوت قرآن. پسران، وى را به قلعهاى فرستادند