از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٩٣
خودى، در حالى كه «هوشيار حضورست» درك كرده است تمام عظمت و جلال خردكنندهاش را ارزيابى كرده است و آن را با خواست خويش پيشباز رفته- است. در واقع، حافظ نيز كه در صحبت از عشق و مشكلهايش به يك نوع عشق عرفانى نظر دارد، با ما از «حضور» و از غايب شدن خويش صحبت مىكند و اين نكته نشان مىدهد كه در بررسى مشكلها به مسئله «خودى» نظر دارد و حتى آنجا كه مىگويد مرا در منزل جانان چه امن و عيشى هست، چون هر دم: جرس فرياد مىدارد كه بربنديد محملها، باز اشارت به اين نكته دارد كه حال بيخودى، حال بيخودى از خويش كه وصال روحانى است، دوام ندارد و دايم بانگ جرس كه از دنياى تعلقات مىآيد عاشق را به دنياى «خويش» مىخواند و وامىداردش كه از عشق و معشوق به نزد «خود» بازگردد و عيش و وصل روحانى را بر وى منغص مىكند. در واقع اين جرس كه وحى پيغمبر نيز گهگاه با چيزى شبيه به بانگ آن بر وى نازل مىشد، در عين حال آن خطاب الهى بود كه با نوعى قهر بر قلب سالك در مىآمد [٣١] و شاعر خشونت اين بانگ را مخصوصا آنجا در مىيافت كه وى را به خود، به دنياى خودى بازمىخواند. اين همه، نشان مىدهد كه آنچه حافظ آن را نخست آسان يافت و بعد، فقط بعد، به مشكلهايى كه در آن هست پى برد عشق مجذوبان بود كه مربوط به «ميثاق الست» مىشد، اما آنچه مولانا جلال الدين آن را از همان آغاز كار سركش و خونى مىيافت، تا گريزد هر كه بيرونى بود، عشق سالكان بود كه عبارت بود از تجديد عهد با ميثاق الست.
حافظ در آنچه راجع به عشق «آسان» مىگفت، راجع به مسئله «امانت» الهى مىگفت، راجع به قرعه فالى كه به نام انسان در آمد مىگفت، نظر به همين عشق «الست» داشت كه انسان چون ظلوم جهول بود، چون ديوانه بود، چون فقط به حد و قدر بىاهميت خويش مىنگريست، آن را پذيرفت و فقط بعد، فقط بعد، بود كه در دنياى واقعيت، در لحظههاى عادى كه خود را بازمىيافت، به دشوارى آن پى برد. اما مولوى از عشقى صحبت مىكند كه در دنياى واقعيت، دنياى شمس تبريزى و حسام الدين چلبى او را به هيجان در مىآورد و تسليم به آن از وى طلب مىكرد كه تمام آداب و رسوم، تمام