رسول خدا راست گفت - المطيري، علي؛ مترجم کاظم حاتمي طبري - الصفحة ٩٩ - مسلم، اسمِ با مسمّى
پرتاب ديگر چوبه تير برايشان مانده. از آن طرف على عليه السلام براى او پيغام مىفرستاد و او را به درگير شدن ترغيب مىفرمود. وقتى كه توقف محمد طولانى شد آن حضرت خود را از پشت سر به محمد رساند و دست چپ خود را بر شانه راست محمد نهاد و به او فرمود: پيش برو، بى مادر شده. محمد هرگاه از اين لحظه ياد مىكرد مىگريست و مىگفت: به خدا سوگند، هرگز آن لحظه را فراموش نمىكنم؛ گويا هنوز گرماى نفَسَش را بر پشت گردن خود احساس مىكنم.
سپس امام عليه السلام را عاطفه پدر و فرزندى فرا گرفت و پرچم را از محمد گرفته، آن را در دست چپ نهاد و در حالى كه ذوالفقار برهنه را در دست راست داشت به دشمن حمله كرد و در ميان لشكريان جمل فرو رفت. پس از مدتى باز گشت و شمشيرش را كه تاب برداشته بود با دو زانويش راست كرد. اصحاب و فرزندان آن حضرت عرض كردند: يا امير المؤمنين، ما به جاى شما به ميدان مىرويم اما آن حضرت نه تنها پاسخى به آنها نداد بلكه حتى چشم هم به سوى ايشان نگرداند و همچنان حمله مىكرد و مانند شير مىغريد تا اين كه لشكريان از اطرافش پراكنده شده، پا به فرار گذاشتند. حضرتش همچنان چشم به سپاه جمل دوخته بود و به اطرافيان خود توجهى نداشت و به سخن كسى پاسخ نمىداد.
آنگاه دوباره پرچم را به دست محمد داد و خود به تنهايى به آنان حمله برده، خود را به وسط لشكر دشمن رساند و گام به گام كه پيش مىرفت