رسول خدا راست گفت - المطيري، علي؛ مترجم کاظم حاتمي طبري - الصفحة ٦٨ - ناكثان به حركت در مىآيند
جز نعثل نداشت؛ از طرفى تو خود مقام و منزلت على بن ابىطالب را نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله مىدانى. آيا به يادت بياورم؟ عايشه گفت: آرى.
امّ سلمه گفت: آيا به ياد مىآورى روزى را كه هر دوى ما به همراه آن حضرت از روستاى قديد ذات شمال باز گشتيم، ايشان با على خلوت كرد و مشغول نجوا شدند و صحبتشان طول كشيد. تو خواستى بر آنها وارد شوى و صحبت آنان را قطع كنى كه من مانع شدم ولى تو توجهى نكردى و بر آنان وارد شدى. اما طولى نكشيد كه با چشمانى گريان باز گشتى.
من از تو پرسيدم: چه شده و تو گفتى: من در حالى كه آن دو مشغول صحبت بودند سرزده بر آنها وارد شدم و خطاب به على گفتم: نصيب من از رسول خدا تنها يك روز از هر نُه روز است. اى پسر ابوطالب، آيا مرا با روز خود تنها نمىگذارى؟
ناگهان رسول خدا صلى الله عليه وآله با خشم و چهره برافروخته رو به من كرد و فرمود:
«ارْجِعِي وَرَاءَكِ؛ وَ اللَّهِ لَا يُبْغِضُهُ أَحَدٌ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي وَ لَا مِنْ غَيْرِهِمْ مِنَ النَّاسِ إِلَّا وَ هُوَ خَارِجٌ مِنَ الْإِيمَانِ.
برگرد، به خدا سوگند احدى از اهل بيت من يا از ساير مردم كينه او را در دل نمىگيرد مگر اينكه از ايمان بيرون رفته باشد. و من با شنيدن اين سخن از آن حضرت پشيمان و گريان بازگشتم.
عايشه گفت: آرى، اين جريان را به ياد دارم.