رسول خدا راست گفت - المطيري، علي؛ مترجم کاظم حاتمي طبري - الصفحة ٩٦ - مسلم، اسمِ با مسمّى
سپس قرآنى را به دست گرفت و فرمود: چه كسى اين قرآن را بر سر دست مىگيرد تا آنان را به آنچه در آن است دعوت كند و در ازاى اين امر بهشت از آن او باشد؟ در اين حال نوجوانى به نام مسلم كه قَبايى سفيد بر تن داشت به پا خاست و گفت: من اين كار را انجام مىدهم. حضرت نگاهى به او انداخت و فرمود: اى جوان، اگر اين مسئوليت را بپذيرى دست راستت را خواهند بريد و تو قرآن را به دست چپ خواهى گرفت و دست چپ تو را نيز با شمشير قطع خواهند كرد سپس تو را با شمشير مىزنند و مىكشند.
جوان گفت: من طاقت چنين كارى را ندارم. على عليه السلام دوباره در ميان لشكر ندا كرد و همان جوان باز برخاست. امام عليه السلام باز همان سخنان را فرمود و جوان باز اظهار بىطاقتى كرد. اين گفت و شنيد چند بار ميان امام و آن جوان تكرار شد و در نهايت، آن جوان عرضه داشت من اين قرآن را گرفته و به ميان آنان مىبرم و آنچه گفتى در راه رضاى خدا بر من اندك و آسان است.
وى قرآن را بر سر دست گرفت و به راه افتاد، وقتى به ميان سپاه دشمن رفت با صداى بلند اعلام كرد: اين كتاب خدا ميان ما و شما حاكم باشد. در اين هنگاه مردى با شمشير به او حمله كرد و دست راستش را بريد. جوان قرآن را با دست چپ گرفت ولى ديگرى دست چپش را نيز قطع