رسول خدا راست گفت - المطيري، علي؛ مترجم کاظم حاتمي طبري - الصفحة ١٧٧ - هدايت به دست عمّار
هدايت به دست عمّار
نصر با سند خود از اسماء بن حكيم فزارى نقل كرده كه گفت: در صفّين با على عليه السلام و زير پرچم عمار ياسر بودم. خورشيد به وسط آسمان رسيد و ما پارچه سرخى برافراشته و زير سايه آن ايستاده بوديم كه ناگهان ديديم مردى صفها را مىشكافد و به جلو مىآيد تا به ما رسيد و گفت: كدام يك از شما عمار بن ياسر است؟ عمار پاسخ داد: من عمار هستم. گفت: همانكه او را ابواليقظان مىنامند؟ گفت: آرى. گفت: از تو پرسشى دارم آيا در خلوت بپرسم يا آشكار؟ عمار گفت: هر طور ميل دارى. گفت: آشكارا مىپرسم. عمار گفت: بپرس. مرد گفت: وقتى كه من از خانه خود به راه افتادم هيچ شكى نداشتم كه ما بر حق هستيم؛ در گمراهى اين قوم و اينكه آنها بر باطل هستند نيز هيچ شبههاى نداشتم.
اين حالت تا ديشب همچنان در من باقى بود تا اينكه در وقت اذان صبح ديدم مؤذن ما مىگويد: أشهد أن لا إله إلّا الله و أشهد أنّ محمّداً رسول الله؛ مؤذن آنها نيز همين را مىگويد. سپس نماز برپا شد و ديدم كه ما و آنها يك نماز مىخوانيم، يك تكبير مىگوييم، يك دعا مىكنيم، يك كتاب را تلاوت مىنماييم و از يك پيامبر پيروى مىكنيم.
اينجا بود كه شك در من راه يافت و بقيه شب را در چنان بهت و حيرتى گذراندم كه جز خدا كسى از آن آگاه نيست. صبح به نزد امير المؤمنين رفته، ماجرا را براى ايشان بازگو كردم. ايشان فرمودند: آيا تا