رسول خدا راست گفت - المطيري، علي؛ مترجم کاظم حاتمي طبري - الصفحة ١٠٥ - مسلم، اسمِ با مسمّى
بازگو مىكنم؛ در روز جمل ميان كشتهها قدم مىزدم كه ناگهان ديدم مردى در حال جان دادن است و پاهاى خود را بر زمين مىكشد و اين اشعار را زير لب مىخواند:
به راستى كه مادرمان ما را به محدوده مرگ وارد كرد و از آن باز نگشتيم مگر آنكه از جام مرگ سيراب شده بوديم.
در برآوردن آرزوهاى خود به گمراهى رفتيم و قريش را يارى كرديم اما حاصل يارى اهل حجاز جز درد و رنج براى ما نبود.[١]
گفتم: بنده خدا، بگو لا اله الا الله. گفت: گوشهاى من سنگين است جلو بيا و در گوشم تلقين كن. وقتى نزديك شدم گفت: اهل كجايى؟ گفتم: اهل كوفه.
ناگهان بر من جست و گوش مرا چنانكه مىبينى از بيخ كند و گفت: هرگاه مادر خود را ملاقات كردى به او خبر بده كه عمير بن اهلب ضبى با من چنين كرد.[٢]
ابن ابىالحديد مىنويسد: جريان كار عايشه را پس از جنگ مىدانيد؛ وقتى على عليه السلام بر او پيروز شد او را گرامى داشت و بيست نفر از زنان قبيله عبدالقيس را با لباس و عمامه مردانه و مسلح به شمشير با او همراه كرد. در ميانه راه، عايشه از على به زشتى ياد كرد و سخنانى گفت كه قابل
[١] -
|
لقد أوردتنا حومة الموت أمّنا |
فلم ننصرف إلا و نحن رواء |
|
|
نصرنا قريشا ضلة من حلومنا |
و نصرتنا أهل الحجاز عناء |
|
[٢] - تاريخ طبرى ٤/ ٥٢٤، مروج الذهب ٢/ ٣٧٩، الكامل ٣/ ٢٥٢.