مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٨ - آشنایی با زبان قرآن
یکی از متعالیترین غرایز و احساسات هر انسان، حس مذهبی و فطرت خداجویی اوست. سر و کار قرآن با این حس شریف و برتر است [١].
[١]. درباره این حس دینی، در شرق و غرب عالم بسیار سخنها گفته شده است. در اینجا به اختصار اقوال یکی دو تن از این اندیشمندان جهانی را نقل میکنم. اولین این سخنان متعلق به اینشتین است. او در یکی از مقالاتش راجع به مذهب اظهارنظر میکند و در همانجا متذکر میشود که به اعتقاد او به طور کلی سه نوع مذهب در جهان وجود داشته است:
١. مذهب ترس؛ یعنی مذهب گروهی که عامل برانگیزنده آنها به سوی مذهب یک سلسله ترسها از طبیعت و محیط بوده است.
٢. مذهب اخلاق؛ و مقصودش مذهبی است که بر مبنای مصالح اخلاقی استوار است.
آنگاه از مذهب دیگری یاد میکند که نامش را «مذهب هستی» میگذارد و این تعبیر او همان تعبیری است که ما از آن به «دل» یاد کردیم. به اعتقاد اینشتین، این مذهب در واقع میخواهد بگوید زمانی برای انسان حالتی معنوی و روحی حاصل میشود که در آن حالت از این خود محدود که به واسطه آمال و آرزوهای حقیر و خرد احاطه شده و از دیگران جدا گردیده و همچنین از عالم هستی طبیعی که برای او حصاری شده است، به ناگاه بیرون میآید و از این زندان رها میشود و در آن هنگام است که به نظاره کل هستی مینشیند و وجود را همچون حقیقتی واحد در مییابد و عظمتها و شکوهها و جلالهای ماورای پدیدهها را به عیان میبیند و حقارت و ناچیزی خود را متذکر میگردد و آنگاه است که میخواهد با کل هستی متصل گردد.
این تعبیر اینشتین، داستان همّام را به یاد میآورد که از امیرالمؤمنین علیه السلام صفات مؤمن را میپرسد. حضرت در جواب او به پاسخی کوتاه اما جامع قناعت میکنند و میفرمایند:
یا هَمّامُ! اتَّقِ اللَّهَ وَ احْسِنْ فَانَّ اللَّهَ مَعَ الَّذینَ اتَّقَوْا وَ الَّذینَ هُمْ مُحْسِنونَ.
ای همّام تو خود از خدا بترس و نیکوکار باش که خدا با پرهیزکاران و نیکوکاران است.
اما همّام با این جواب راضی نمیشود و توضیح بیشتری میخواهد؛ از نحوه زیستن و طرز عبادت و گذران روزها و شبها و نحوه معاشرتهایشان و ... سؤال میکند. آنگاه حضرت علی علیه السلام به توصیف صفات مؤمن میپردازند و حدود ١٣٠ خط از خطوط چهره متقین را ترسیم میکنند و از جمله میفرمایند:
لَوْ لَاالْاجَلُ الَّذی کتَبَ اللَّهُ عَلَیهِمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ ارْواحُهُمْ فی اجْسادِهِمْ طَرْفَةَ عَینٍ. (نهجالبلاغه، خطبه ١٩١)
اگر اجل الهی نبود، برای یک چشم برهم زدن روح اینان در بدنشان قرار نمیگرفت.
این همان حالتی است که اینشتین به آن اشاره میکند و میگوید انسان مذهبی وجود خود را یک نوع زندان محصور میپندارد، چنانکه میخواهد از قفس تن پرواز کند و تمام هستی را یکباره به عنوان یک واحد دریابد. در کلمات حضرت امیر علیه السلام این حقیقت پررنگتر و شدیدتر و جامعتر بیان شده است. از دید حضرت، مؤمن گویی تمام هستی را در بدن مادی خود جمع کرده و از همین روست که ناگهان قالب را رها میکند و روحش را آزاد میسازد. در داستان همّام این نکته را هم نوشتهاند که وقتی سخن حضرت به پایان رسید، فریادی از همّام برآمد و قالب تهی کرد.
در زمینه حس معنوی انسانها، اقبال نیز سخن جالبی دارد، او میگوید:
در این گفته هیچ سرّ و معمایی وجود ندارد که نیایش به عنوان وسیله اشراقی نفسانی، عملی حیاتی و متعارف است که به وسیله آن جزیره کوچک شخصیت ما وضع خود را در کل بزرگتری از حیات اکتشاف میکند.
جملهای نیز در همین زمینه از ویلیام جیمز وجود دارد:
انگیزش نیایش نتیجه ضروری این امر است که در عین حال که درونیترین قسمت از خودهای اختیاری و عملی هرکس، خودی از نوع اجتماعی است، با وجود این، مصاحب کامل خویش را تنها در جهان اندیشه میتواند پیدا کند. اغلب مردم، خواه به صورت پیوسته و خواه تصادفی، در دل خود به آن رجوع میکنند.
حقیرترین فرد بر روی زمین با این توجه عالی، خود را واقعی و باارزش احساس میکند. احتمال دارد که مردمان از لحاظ درجه تأثیرپذیری با یکدیگر اختلاف داشته باشند. برای بعضی از مردم بیش از بعضی دیگر این توجه اساسیترین قسمت خودآگاهی را تشکیل میدهد. آنان که بیشتر چنین هستند محتملًا دینیترین مردمانند. ولی من اطمینان دارم که حتی آن کسانی که میگویند بکلی فاقد آناند خود را فریب میدهند و حقیقتاً تا حدی دین دارند.