مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٢٩ - ماجرای هجرت رسول اکرم
میکنند برای هدف دیگری است، این را میگویند «مکر». خدا هم گاهی حوادث را طوری به وجود میآورد که انسان نمیداند این حادثه برای فلان هدف و مقصد است، خیال میکند برای هدف دیگری است، ولی نتیجه نهاییاش چیز دیگری است. این است که خدا هم مکر میکند یعنی خدا هم حوادثی به وجود میآورد که ظاهرش یک طور است ولی هدف اصلی چیز دیگر است. آنها مکر میکنند، خدا هم مکر میکند، و خدا از همه مکرکنندگان بالاتر و بهتر است.
وَ اذا تُتْلی عَلَیهِمْ ایاتُنا قالوا قَدْ سَمِعْنا لَوْ نَشاءُ لَقُلْنا مِثْلَ هذا انْ هذا الّا اساطیرُ الْاوَّلینَ.
میدانیم که ابزار پیغمبر، معجزه پیغمبر و آن چیزی که برای پیغمبر نظیر عصای موسی بود، قرآن بود و بس، و پیغمبر غیر از قرآن مددکار دیگری نداشت. یک فرد، تنهای تنها مبعوث میشود و با نیروی قرآن تدریجاً افراد را جمع میکند و تشکیل نیرو میدهد. این بود که مسئلهای که درباره پیغمبر مطرح بود مسئله قرآن بود.
قریش ناچار بودند که با این وسیله پیغمبر به مبارزه بپردازند. پیغمبر میگفت این کتاب، سخن خدا و مافوق سخن بشر است. آنها میبایست پاسخی تهیه کنند. یکی مسئله زیبایی و فصاحت و بلاغت قرآن بود. دیگر، خبرها و داستانهایی بود که پیغمبر راجع به انبیاء گذشته میگفت و قریش بکلی از اینها بیخبر بودند. آنها برای اینکه با پیغمبر مبارزه کنند رؤسایشان گاهی میآمدند به صورت ادعا پارازیت میدادند ولی هیچ گاه عمل نمیکردند. وَ اذا تُتْلی عَلَیهِمْ ایاتُنا هنگامی که آیات ما بر اینها تلاوت میشود قالوا قَدْ سَمِعْنا میگویند ما هم شنیدیم لَوْ نَشاءُ لَقُلْنا مِثْلَ هذا اگر ما هم بخواهیم میتوانیم مثلش را بگوییم اما نمیخواهیم بگوییم. خیلی حرف عجیبی است! اگر میتوانستید، همان ساعت اول میگفتید.
ابوی ما نقل میکردند که یک استاد بنّایی بود از این بناهای خودساخته به قول امروزیها. یک وقت او را آورده بودند یک ضربی در منزل ما بزند. گفتند که این آمد یک ضربی زد، وقتی آخرهای کار رسید، یکدفعه آمد پایین. گفتیم خوب، دفعه اولش است، اشتباه کرد. دومرتبه همه اینها را جمع کرد و از نو ضربی زد. دفعه دوم هم آمد پایین. دفعه سوم هم همینطور. ابوی ما رفته بودند ناراحت که بابا تو که بلد نیستی چرا مردم و خودت را معطل میکنی؟! روز اول بگو من بلد نیستم ضربی بزنم.
تو، هم خودت را ناراحت کردی هم ما را، خوب بگو من بلد نیستم. گفته بود: «آقای حاج شیخ این چه حرفی است شما میزنید؟! من اگر میلم باشد ضربی میسازم».