حکمتها و اندرزها ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٨٠ - معرفت دنیای درون
راهنمایی کردند که دستور پیدا کردن گنج در آن رقعه درج بود. مرد فقیر با خوشحالی زیادی رفت و آن گنجنامه را پیدا کرد و خواند، دید نوشته است که میروی روی فلان نقطه مرتفع که در نزدیکی شهر است میایستی و پشت به شهر میکنی و تیری به کمان میگذاری، در هر جا که تیر افتاد گنج همان جاست. آن مرد رفت و روی همان نقطه ایستاد و تیری به کمان گذاشت و به قوّت پرتاب نمود، بعد با بیل و کلنگ رفت و محل تیر را حفر نمود، هر چه کاوش کرد چیزی نیافت. مرتبه دوم رفت و تیری از نو به کمان گذاشت و کشید و بعد رفت محل سقوط تیر را حفر کرد و باز چیزی نیافت. مرتبه سوم و چهارم این کار را کرد و مدتها کارش این بود تا بالاخره خسته و عصبانی شد و بار دیگر به تضرع و زاری به درگاه الهی پرداخت. به قلبش الهام شد که ما به تو دستور نداده بودیم که تیر را به قوّت پرتاب نمایی، ما همین قدر گفتیم که تیر را به کمان بگذار، هر جا که افتاد گنج همان جاست. این دفعه همین کار را کرد، دید تیر جلو پای خودش افتاد. آنجا را حفر کرد و معلوم شد که گنج در زیر پای خودش بوده و او بیهوده به این طرف و آن طرف میدویده.
اندر این بود او که الهام آمدش کشف شد آن مشکلات از ایزدش
گفت گفتم بر کمان تیری بنه کی بگفتم من که اندر کش تو زه
از فضولی تو کمان افراشتی صنعت قوّاسیی برداشتی
ترک این سخته کمانی رو بگو در کمان نِه تیر و پرّیدن مجو
چون بیفتد تیر آنجا میطلب زود بگذار و به زاری جو ذهب
آنگاه مولوی از این داستان نتیجه اخلاقی میگیرد و اندرز میدهد و میگوید:
ای کمان و تیرها برساخته صیدْ نزدیک و تو دور انداخته
وَ السَّلامُ عَلی مَنِ اتَّبَعَ الْهُدی