ریحانة الادب فی تراجم المعروفین بالکنیه او اللقب - مدرس تبریزی، محمدعلی - الصفحة ١٣٢ - نثار- محمد مهدى
بود تا بعد از وفات زنگنه در سال ١٢٥٧ ه- غرنز كار او در آذربايجان بخزى و خسار انجاميد و كفايت امور بعهده اميركبير ميرزا تقى خان موكول شد، او نيز بواسطه سابقه خصومتى كه با نثار داشته بهيچ كارش نگماشت، دستش از كار كوتاه و حالش بغايت تباه و از فلاكت بهلاكت انجاميد بطورى كه نزديك بود سائل بكف شده و از گرسنگى تلف گردد، ناچار وضع خود را چنانكه مذكور ميشود بامير كبير بنگاشته و عذر تقصير آورد ولى هيچگونه اثرى و اشفاقى نديد:
چنان بترك من اى مير كامران گفتى |
كه سالكان طريق هدى مناهى را |
|
ولى من از دل و جان شائقم بخدمت تو |
چنانكه دوزخيان رحمت الهى را |
|
دريغ و درد كه در حق من پذيرفتى |
ز قول مدّعيان حرفهاى واهى را |
|
اگر هم از من، سهوى برفت در خدمت |
بشرع و عرف پذيرند عذر ساهى را |
|
دل تو عاشق جرم است تا ببخشايد |
وگرنه عرضه دهم شرح بيگناهى را |
|
بآن بزرگ خدائى كه از تو كرد قوى |
بناى دولت و بازوى پادشاهى را |
|
بجز خيال مديح تو نيست در سر من |
حلاوت سخنم بس بود گواهى را |
|
مگر نوشته ز روز نخست كلك قضا |
بحالت من و زلف بتان سياهى را |
|
وگرنه نظم من و نثر من چو حكم امير |
گرفته بود بتسخير ماه و ماهى را |
|
سروش غيب بگوشم سرود نكته خوش |
كه بس كن اينهمه فرياد و دادخواهى را |
|
غلام خاكنشينان عشق باش نثار |
كه سر فرود نيارند تخت شاهى را |
|