ریحانة الادب فی تراجم المعروفین بالکنیه او اللقب - مدرس تبریزی، محمدعلی - الصفحة ١٨٧ - نصير الدين- اصفهانى
ذيل از او است:
شبى با نوجوانى گفت پيرى |
كهن دردىكش صافىضميرى |
|
چو خم صاحبدلى روشن روانى |
در اين دير كهن پير مغانى |
|
كه باد نوبهار و ابر آذار |
شنيدم خيمه زد بر طرف گلزار |
|
بهر گلبن هزارى ساز برداشت |
بهر سروى تذرو آواز برداشت |
|
صلاى يوسف گل شد جهانگير |
زليخاى جوان شد عالم پير |
|
سحرگاهان نسيم آهسته خيزد |
چنان كز برگ گل شبنم نريزد |
|
ترشحهاى ابر از هركنارى |
بود چندانكه بنشاند غبارى |
|
به پيران كهن غم سازگار است |
تو شادى كن ترا با غم چه كار است |
|
گهى بر ساحت دشتى روان شو |
گهى برگشته و دامنفشان شو |
|
دل از كف ده عوض بستان ز ساقى |
ميى كز لعل ساقى مانده باقى |
|
خلل در كار عقل از باده نقل است |
كه مى هرقطرهاش درياى عقل است |
|
چنان آيينه جان ميزدايد |
كه در اين عكس جانان مينمايد |
|
فلك را عادت ديرينه اين است |
كه با آزادگان دائم بكين است |
|
بجان ميپرورد بيحاصلى را |
كزو دل بشكند صاحبدلى را |
|
با من كه رخم شكسته رنگ آمده است |
هفت اختر و شش جهت بجنگ آمده است |
|
بر مرغ دلم كز آشيان دگر است |
اين نه قفس فراخ، تنگ آمده است |
|
برداشته شد نقاب از دختر رز |
در پرده شد آفتاب از دختر رز |
|
شهرى است پر انقلاب از دختر رز |
زيبا پسران خراب از دختر رز |
|