ریحانة الادب فی تراجم المعروفین بالکنیه او اللقب - مدرس تبریزی، محمدعلی - الصفحة ١٠٢ - ناصرخسرو- علوى اصفهانى بلخى،
نيشابور با برادر خود ابو سعيد، بجهت اصلاح و مرمت موزه خود بدكان موزهدوزى رفت، ناگاه در آخر بازار غوغائى برخاست، موزهدوز نيز پى آن غوغا رفت، در برگشتن پاره گوشتى بر سر درفش كرده بود، در جواب سئوال از حقيقت قضيه گفت يكى از شاگردان ناصرخسرو بدين شهر آمده و اشعار او را ميخواند مردم نيز قربتا الى اللّه بجهت ثواب آخرت او را كشتند من نيز بهمين جهت قدرى از گوشت او را بر سر درفش كرده و آوردم پس ناصر بدان موزهدوز گفت آن موزه را زود بمن بده، ديگر در شهرى كه نام ناصرخسرو بزبان آيد و شعر او را بخوانند نخواهم ماند و در همان حال از نيشابور بيرون رفت و در مغارهاى از كوهستانات بدخشان منزوى و سالها برياضت و عزلت گذرانيد و مشمول احترامات اهالى آن نواحى گرديد تا در سال چهارصد و بيست و هشتم يا سى و يكم يا هشتاد و يكم هجرى قمرى در همان مغاره وفات يافته و مدفون گرديد.
بملاحظه سياحتنامه مذكور كه حاوى مشهودات وى از چهارصد و سى و چهار تا چهل و يك هجرى ميباشد دو تاريخ اوّلى دور از صحت بوده و تاريخ سيّمى را تأييد مينمايد. اما سال پانصد و سى و چهارم هجرت كه مجمع الفصحاء تاريخ وفات ناصرخسرو نوشته ديگر مستبعد بوده و با تاريخ ولادت او كه فوقا از خود مجمع الفصحا نقل كرديم التيامى ندارد و بنابرآن بايد ناصر در حين وفات صد و چهل سال داشته باشد و كسى از ارباب سير از معمّرينش ننوشته است و ملاقات او با حكيم قطران نيز تحت عنوان قطران مذكور شد.
عقيده مذهبى ناصرخسرو در كلمات ارباب تراجم بين ملحد و زنديق و تناسخى و عارف موحّد و سنّى و شيعى زيدى يا اسماعيلى بودن مردّد ميباشد. بعضى از ايشان در تأييد تشيّع ناصر، سه شعر سنائى را كه در شرح حالش نوشتيم (و اوّل آنها جمله:
گويند كه پيغمبر الخ ميباشد) برخلاف مشهور باو نسبت دادهاند. در مستدرك گويد كه ناصرخسرو حظّى در دين نداشته و كلام او شايسته اعتماد نبود و بمراحل دور از اين عوالم است. در قاموس الاعلام گويد كه احوال ناصرخسرو از قبيل معمّا است و ما هم اگر