ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ١٣٧ - جريان فتح حديبيه
بودم و در دستم شاخهاى از درخت بود و مردم را از اطراف حضرت دور ميساختم و حضرت با مردم بيعت مىكردند، ولى حضرت با مردم تا مرگ بيعت نمىكرد، بلكه با آنان بيعت مىكرد كه فرار نكنند.
و زهرى و عروة بن زبير و مسوّر بن مخزمه[١] گويند: رسول خدا ٦ همراه چند صد نفر از يارانش از حديبيه بيرون آمد تا به (ذى الحليفه) رسيدند، حضرت در اينجا قربانى خود را نشانه كرد و احرام عمره بست و يك نفر جاسوس از خزاعه پيشاپيش فرستاد تا برود و از طرف قريش برايش خبر بياورد، حضرت حركت كرد تا اينكه به عذر اشطاط نزديكى عسفان رسيد، اينجا جاسوس خزاعى آمده گفت: من كعب بن لؤى و عامر بن لؤى را پشت سرگذاشتم در حالتى كه دستهها و گروههاى مختلفى را به منظور جنگ با تو جمع آورى نمودهاند و مى- خواهند با تو بجنگند و مانع شوند كه به زيارت خانه كعبه بروى.
حضرت به ياران خود فرمود: راه بيفتيد، ياران حضرت حركت كردند تا قسمتى راه رفتند، حضرت فرمود خالد بن وليد در (غميم) به سركردگى لشكرى از قريش به عنوان مقدمة الجيش آمده است، از طرف راست حركت كنيد، حضرت به راه خود ادامه داد تا به (ثنيه) رسيد اينجا شتر حضرت خوابيد، حضرت فرمود شترم (قصواء) خسته نشده است بلكه او را از ادامه سير باز داشته است، آن گاه حضرت فرمود به خدا سوگند از من هيچ سرزمينى را نخواهيد خواست كه در آن شعائر الهى بزرگداشت مىشود مگر آنان كه آن سرزمين را به شما تحويل خواهم داد، سپس شتر خود را راند و شتر به راه افتاد، راوى گويد حضرت به راه ادامه داد تا به انتهاى حديبيه رسيد و سر چاهى فرود آمد كه مختصرى آب داشت كه
[١]- و در بعضى از نسخهها مخرمه آمده است.