الغارات - تلخیص و ترجمه عبدالمحمد آیتی - الصفحة ٢٢٢ - حركت بسر بن أبي ارطاة و حمله تاراج او بر مسلمانان و اهل ذمّه
شدهاى و دشمن را بر ضد خود ترغيب كردهاى.
بسر مردى از قريش را به تباله فرستاد، در آنجا شمارى از شيعيان على (ع) بودند بسر فرمان داد كه همه را بكشد و اموالشان تاراج كند. بعضى در اين مورد با او سخن گفتند و گفتند كه اينان قوم تواند، دست از ايشان بدار تا مگر از بسر نامه امان بياوريم. منيع باهلى راهى طائف شد و نزد بسر شفاعت كرد. جماعتى از مردم طائف را هم واداشت تا در اين باب با او سخن گفتند و نامه آزادى ايشان طلب كردند. بسر پذيرفت. ولى در نوشتن نامه مماطله مىكرد به اين خيال كه آنها كشته شوند و نامه وقتى برسد كه آنها سر باخته باشند. عاقبت نامه امان نوشت و به منيع باهلى داد. منيع به خانه آمد. او در خانه يكى از مردم طائف فرود آمده بود و باروبنهاش در نزد او بود. قضا را زن در خانه نبود، منيع هم رداى خويش بر پشت اشترش افكند و بر آن سوار شد و روز جمعه و شب شنبه را همچنان به تاخت بيامد و هيچ نياسود تا نيمروز به تباله رسيد. نامه بسر دير رسيده بود و آن مردم را براى كشتن آورده بودند. يكى را پيش آوردند و مردى از شاميان شمشير او زد ولى شمشيرش بشكست. شاميان گفتند كه شمشيرهاى خود با آفتاب گرم كنيد تا نرم شود. پس شمشيرهاى خود در برابر آفتاب به جنبش آوردند و منيع برق شمشيرها را بديد و جامه خود در هوا تكان داد. قوم گفتند: درنگ كنيد كه اين سوار خبرى مىآورد. صبر كردند تا برسيد. منيع بود. از اشتر فرو جست و نامه به آنها داد. مردى كه براى كشتن پيش آورده بودند و بر او شمشير زده و شمشير شكسته بود برادر او بود. فرمان شد كه همه آزاد شوند.
سنان بن ابى سنان [٩٦] گويد: چون مردم مكه را از كارهاى بسر خبر رسيد بترسيدند و از شهر گريختند پسران عبيد اللّه بن عباس- سليمان و داود- نيز از شهر بيرون آمدند. مادر اين دو ام حكيم جويريه دخت خالد بن قارظ كنانى بود. از خليفان بنى زهره، اين دو با مردم مكه مىرفتند و در نزديكى چاه ميمون آن دو را گم كردند. ميمون حضرمى صاحب اين چاه برادر علاء بن حضرمى بود. قضا را به دست بسر گرفتار آمدند و بسر هر دو را سر بريد و مادرشان در مرثيه آن دو چنين مىگفت:
|
ها من احسّ بابنيّ اللّذين هما |
|
|
هان، چه كسى خبر دارد از آن دو پسر
|
كالدرتين تشظّى عنهما الصدف |
|
|
من، كه چون دو مرواريدند از صدف جدا مانده
|
ها من احس بنبىّ الذين هما |
|
|
هان چه كسى خبر دارد از آن دو پسر من
|
سمعى و قلبى و قلبى اليوم مختطف |
|
|
كه همانند گوش من و دل من بودند، دل
|
ها من احسّ نيّتى الذين هما |
|
|
از كف ربوده من. هان چه كسى خبر دارد
|
مفح العظام فمخّى اليوم مزدهف |
|
|
از دو پسر من كه مغز استخوان من بودند مغز از هم پاشيده استخوان من.
چون بسر به طائف در آمد و مغيره با او سخن گفت، در پاسخ او گفت: با من به راستى سخن گفتى و نيكخواهى نمودى. بسر شب را در آنجا به سر آورد و بامداد بيرون آمد. مغيره ساعتى