الغارات - تلخیص و ترجمه عبدالمحمد آیتی - الصفحة ٢٢٣ - حركت بسر بن أبي ارطاة و حمله تاراج او بر مسلمانان و اهل ذمّه
مشايعتش كرد، سپس با او وداع كرد و بازگرديد.
بسر برفت تا به بنى كنانه رسيد، پسران عبيد اللّه بن عباس، عبد الرحمن و قثم در نزد آنها بودند. مادرشان جويريه نام داشت و دخت خالد بن قارظ كنانى بود و قارظ از خليفان بنى زهره بود. عبيد اللّه پسرانش را نزد مردى از بنى كنانه گذاشته بود. چون بسر بر سرشان لشكر برد، آهنگ قتل آن دو را نمود. چون مرد كنانى چنان ديد به خانه رفت و با شمشير آخته بيرون آمد.
بسر گفتش مادرت در عزايت بگريد، ما قصد قتل تو نداشتهايم از چه روى خويشتن به كشتن دهى؟ گفت: براى دفاع از كسانى كه به من پناه آوردهاند، آمدهام تا در نزد خدا و مردم معذور باشم. او بىآنكه سپر و كلاهخودى داشته باشد بر بسر و ياران او حمله نمود و مىخواند:
|
آليت لا يمنع حافات الدار |
|
|
سوگند مىخورم كه دفاع نكند از صاحبان-
|
و لا يموت مصلتا دون الجار |
|
|
خانه و از آنان كه پناه آوردهاند به خانه
|
الّا فتى اروع غير غدار |
|
|
جز مردى با تيغ آخته و پايبند عهد و پيمان.
و همواره شمشير مىزد تا كشته شد. بسر آن دو پسر پيش آورد و بكشت. جمعى از زنان بنى كنانه از خانهها بيرون آمدند، يكى از ايشان گفت: اين مردان را كه مىكشى، چرا كودكان را مىكشى؟ به خدا سوگند نه در جاهليت هرگز كودكان را مىكشتهاند و نه در اسلام. حكومتى كه پايههايش بر كشتن كودكان ناتوان و پيران سالخورده و بيرحمى و قطع خويشاوندى استوار باشد چه حكومت نابكار و بدى است. بسر گفت: به خدا قصد آن دارم كه شمشير در شما زنان بگذارم و يك تن از شما زنده نگذارم زن گفت: چقدر دوست دارم كه چنين كنى. و جويريه ابيات خود بسرود.
|
ها من احسّ بابني الذين هما |
كالدرتين تشظى عنهما الصدف |
و ما زين پيش اين شعرها آورديم. و گويند كه بسر پسران عبيد اللّه بن عباس را در راه صنعاء سر بريد. خدا بر بسر نبخشايد.
كنانى گويد: بسر از طائف به نجران رفت و در آنجا عبد اللّه اصغر بن عبد المدان را كشت.
او را عبد الحجر مىگفتند و پسرش مالك را نيز به قتل آورد. بعضى گويند كه عبد اللّه را نكشت بلكه مالك را كشت و مردى ديگر از فرزندان عبد المدان را.
شاعرى از قريش آنها را چنين مرثيه گويد:
|
و لو لا آن تعنّفنى قريش |
|
|
اگر نه بيم از سرزنش قريش بود
|
بكيت على بنى عبد المدان |
|
|
بر پسران عبد المدان مىگريستم
|
لهم ابوان قد علمت معدّ |
|
|
آنان را پدران و مادرانى بود كه
|
على انبائهم متفضلان |
|
|
بسى برتر از فرزندان خود بودند.
عبد اللّه بن عبد المدان پدر زن عبيد اللّه بن عباس بود. بسر او را گرفت و كشت. و سپس پسرش مالك را كه در يمن حتى برتر از پدر بود بخواند و گردنش را بزد.
بسر همه مردم نجران را گرد آورد و به سخنانى تهديدآميز و وحشتانگيز پرداخت و گفت: