الغارات - تلخیص و ترجمه عبدالمحمد آیتی - الصفحة ١٨٦ - حمله سفيان بن عوف غامدى بر انبار
عفان كرد. على (ع) پاسخش داد كه «اى سرور دوزخيان واى بر تو، آنچه عثمان بن عفان كرد، رسوايى بود و آن در حق كسى بود كه نه او را دين بود و نه حجتى در دست. من چگونه چنان توانم كرد، و حال آنكه به مقتضاى بينتى از سوى پروردگارم عمل مىكنم و حق در دست من است. به خدا سوگند كسى كه دشمن را واگذارد تا بر او چيره شود، همان دشمن گوشتش را تكهتكه كند و استخوانش را خرد نمايد و پوستش را بر درد و خونش را بريزد. چنين كسى را دلى است سست و ضعيف. تو اگر دوست دارى چنان باش، اما من نه چنانم. مرا شمشيرى است برّان كه از ضربت آن كاسههاى سر به اطراف پرانده شوند و دستها و ساعدها بريزند و خدا هر چه خواهد چنان كند.»
ابو ايوب خالد بن زيد انصارى كه صاحبخانه رسول اللّه (ص) بود گفت:
«اى مردم، امير المؤمنين سخن خويش به گوش كسانى كه گوشهاى شنوايشان باشد و دلهاى نگهدار سخن، رسانيد. خداوند شما را كرامتى ارزانى داشت و شما آن چنان كه سزاوار آن است آن را نپذيرفتيد. او پسر عمّ پيامبرتان و سرور مسلمانان را پس از پيامبرتان در ميان شما قرار داد تا شما را دين آموزد و به جهاد قومى كه حرام خداى حلال كردهاند گسيل دارد ولى شما چون كران نمىشنويد و دلهايتان در حجاب است و فرو بسته و مهر بر نهاده. اى مردم، انديشيدن نتوانيد؛ آيا شرم و حيا را نيز از دست دادهايد؟
اى مردم، ديروز با ستم و تجاوز پيمان بستيد و سبب شديد كه بلا همهگير شود و در بلاد شايع گردد و صاحبان حق محروم گردند و بر صورتشان زنند و پاى بر شكمشان كوبند و پيكرشان در بيابان افتد و بادهاى و زنده بر آنها ريگ روان ريزد و هيچ چيز آنها را از گرما و سرما و پرتو سوزان خورشيد پناه ندهد جز جامههاى مندرس و خيمههاى مويين كهنه و فرسوده، تا آنگاه كه خداوند امير المؤمنين (ع) را به شما عطا كرد و او كارها را از روى حق فيصله داد و رسوم عدل بپراكند و به آنچه در كتاب خدا آمده است عمل نمود اى قوم سپاس نعمتى كه خدا به شما ارزانى داشته است به جاى آوريد و رخ برمتابيد، «و چون كسانى مباشيد كه گفتند: شنيديم در حالى كه نمىشنوند» شمشيرها آخته داريد و مهياى جهاد دشمن خود شويد. چون شما را ندا در مىدهند پاسخ گوييد و چون فرمانتان مىدهند بشنويد و فرمان بريد. وقتى كه چيزى بر زبان مىآوريد بايد كه در دلتان نيز همان باشد تا در شمار راستگويان باشيد.»
عباد بن عبد اللّه اسدى گويد: روز آدينهاى در مسجد نشسته بودم و على (ع) بر منبرى ساخته از آجر سخن مىراند و صعصعة بن صوحان هم در آنجا بود. اشعث به مسجد آمد پاى بر سر مردم مىنهاد و پيش مىرفت. پس گفت: يا امير المؤمنين اين موالى سرخ روى بر ما غلبه يافتهاند و تو خود مىبينى. على (ع) از اين سخن خشمگين شد و ابن صوحان گفت: امروز معلوم خواهد شد كه عرب را چه پايه و منزلت است. على (ع) گفت: چه كسى مرا از كيفر دادن به اين مردم ستبراندام كه تا نيمروز بر بستر خود مىغلتند معذور مىدارد در حالى كه قومى