الغارات - تلخیص و ترجمه عبدالمحمد آیتی - الصفحة ١٨٤ - حمله سفيان بن عوف غامدى بر انبار
ديگر مسجد حمراء كه مسجد يونس بن متى (ع) است، خداوند چشمهاى در آن پديد آورده كه بر نمكزار و حوالى آن جارى است.
اما مسجد لعنت شده، مسجد اشعث بن قيس است و مسجد جرير بن عبد اللّه بجلى و مسجد ثقيف و مسجد سماك كه بر روى قبر يكى از فرعونان بنا شده.»
حملهها و تاراجهاى معاويه همواره در نزديكيهاى كوفه بود.
بكر بن عيسى گويد كه آنان در سواد دست به تاراج و حمله زدند. على (ع) بر خاست و سخن آغاز كرد كه اى مردم اين هم روزگارى است كه مىبينم. به خدا سوگند، زمانى بود كه اگر هفت تن از مؤمنان در قريهاى بودند از آن دفاع مىكردند.
ثعلبة بن يزيد حمّانى گويد:
ما در بازار بوديم كه به ناگاه منادى ندا در داد در مسجد گرد آييد. من به مسجد دويدم، ديگر مردمان هم مىدويدند. به مسجد در آمديم على (ع) بر منبرى كه از گل و گچ ساخته شده بود نشسته بود، خشمگين زيرا شنيده بود كه قومى بر سواد تاختهاند. شنيدم كه مىگفت:
«هان، سوگند به پروردگار آسمانها و زمين بازهم به پروردگار آسمانها و زمين كه پيامبر (ص) به من گفته است كه امت من به زودى با تو غدر خواهد كرد.»
مسيّب بن نجبه فزارى [٥٦] گويد: شنيدم كه على (ع) مىگفت: «از آن بيم دارم كه اين قوم زمام كار شما به دست گيرند به چند سبب، يكى آنكه آنان فرمانبردار پيشواى خود هستند و شما امام خود را نافرمانى مىكنيد. و ديگر آنكه آنان حق امانت به جاى مىآورند و شما در امانت خيانت مىكنيد، سه ديگر آنكه آنان در زمين خود اصلاح مىكنند و شما در زمين خود فساد و چهارم آنكه آنان بر باطلشان مجتمع و متحدند و شما از حقتان جدا و پراكنده. آرى زمام كار شما به دست گيرند و دولتشان مدت گيرد تا آنجا كه حرامى نباشد جز آنكه مباحش دارند و خيمهاى در باديه و خانهاى در شهر نباشد مگر اينكه ظلم و ستمشان در آن داخل شود. تا آنجا كه دو تن را بينى كه مىگريند، يكى براى دينش مىگريد و يكى براى دنيايش. و كار به جايى مىرسد كه مردم به دو گروه تقسيم شوند گروهى سودمند به حال حكومت و گروهى بىزيان.
در آن زمان مردم مجبورند كه خودكامگان را خدمت كنند آنسان كه بردهاى به سرور خود خدمت مىكند، بدين گونه چون ببيندش اطاعتش كند و چون از نظرش دور شود دشنامش دهد. در آن روزها اگر خدايتان عافيت عطا كرد بپذيريدش و اگر به بلا مبتلايتان ساخت، صبر كنيد. كه عاقبت نيكو از آن پرهيزگاران است.
يحيى بن صالح از اصحاب خود روايت مىكند كه على (ع) به هنگامى كه نواحى سواد مورد حمله و تاراج قرار گرفت مردم را براى جنگ فراخواند و شرطة الخميس داوطلب پيكار شد. پس قيس بن سعد بن عباده انصارى را سردارى آنان داد. آنگاه لشكر روانه ساخت و آنان برفتند تا به حدود شام رسيدند.