الغارات - تلخیص و ترجمه عبدالمحمد آیتی - الصفحة ١٨٥ - حمله سفيان بن عوف غامدى بر انبار
على (ع) به معاويه نوشت كه «تو پنداشتهاى كه آنچه تو را به ارتكاب اين نبرد واداشته، انتقام خون عثمان است ولى ميان گفتار تو و اعمالت فاصله بسيارى است! واى بر تو، گناه اهل ذمه در قتل عثمان چه بود. به چه بهانه گرفتن خراج از مسلمانان را براى خود جايز مىشمارى.
بس كن و ديگر چنين مكن و از عاقبت ستم و جور بترس.»
و معاويه در پاسخ او نوشت:
«اما بعد، خداوند مرا به كارى در آورد كه تو را از آن معزول نمود، در حالى كه از حق دور شده بودى و من در آن كار به بهترين آرزوهاى خود رسيدم و من خليفهاى هستم مورد تأييد همگان.»
جندب بن عبد اللّه وائلى گويد: على (ع) مىگفت: بدانيد كه بعد از من به سه بلا گرفتار خواهيد آمد. خوارى و ذلتى همهگير، شمشيرى كشنده و استبداد و خودكامگى ستمكاران.
در آن حالات مرا ياد خواهيد كرد و آرزو كنيد كه كاش مرا مىديديد و ياريم مىكرديد و خونهاى خود براى دفاع از من بر خاك مىريختيد. و خدا جز ستمكار را از رحمت خود دور ندارد.
و جندب هرگاه چيزى مىديد كه او را ناپسند مىافتاد مىگفت: خدا جز ستمكار را از رحمت خود دور ندارد.
جندب بن عبد اللّه ازدى گويد: على (ع) چند روز آنان را فراخواند كه براى رفتن به جنگ در حركت آيند ولى آنان از جاى نجنبيدند. پس بر خاست و براى مردم چنين سخن راند:
«اما بعد، اى مردم، من از شما خواستم كه براى نبرد بسيج شويد و در حركت آييد و شما از جاى خود نجنبيديد. اندرزتان دادم، نپذيرفتيد. شما به تن حاضريد و به دل غايب. گوشهايى داريد ولى سخن نمىشنويد. برايتان سخنان حكمتآميز خواندم و به اندرزهاى نيكو اندرزتان دادم و به جهاد دشمنان ستمپيشهتان فرا خواندم، هنوز سخن به پايان نياوردهام كه مىبينم چنان به اطراف پراكنده مىشويد كه قوم سبا پراكنده شدند. و چون از شما دست بازمىدارم باز به جايهاى خويش بازمىگرديد و حلقههاى دوستانه تشكيل مىدهيد و براى يكديگر مثلها مىآوريد و شعرها مىخوانيد و از اينجا و آنجا خبر مىگيريد و خبر مىدهيد. آن سان كه مهيا شدن براى جنگ را از ياد مىبريد و دل به اباطيل مىسپاريد. خاكتان بر دست.
پيش از اينكه اين قوم به غزايتان آيند و به غزايشان رويد. به خدا سوگند هيچ قومى بر آستان خانههايشان جنگ نكردند جز اينكه به خوارى افتادند. و اللّه اين شما هستيد كه دست به كارى نمىزنيد تا دشمن هر كار كه خواهد بكند. دوست دارم كه به مقتضاى نيت و بصيرت خويش با آنان روياروى شوم و از رنجى كه به من مىدهيد آسوده گردم. شما همانند آن رمه اشترانيد كه ساربان خويش گم كردهاند و هرگاه از يك سو به هم پيوندند از ديگر سو پراكنده شوند. سوگند به خدا گويى شما را مىبينم كه چون آتش جنگ افروخته شود و تنور پيكار گداخته آيد از گرد پسر ابى طالب پراكنده مىشويد.»
اشعث بن قيس بر خاست و سخن آغاز كرد كه يا امير المؤمنين چرا چنان نكردى كه عثمان بن