الغارات - تلخیص و ترجمه عبدالمحمد آیتی - الصفحة ١٤٦ - بخش دوّم خبر عبد اللّه بن عامر حضرمى در بصره
بيشتر مردم بصره با او بيعت كردهاند. چون چنان ديدم به عشيره ازد پناهنده شدم، به صبرة بن شيمان و قوم او، تا مرا و بيت المال مسلمانان را در پناه خود داشته باشند. و از قصر امارت بيرون آمدهام و به ميان آنها رفتهام. اكنون ازديان با مناند و شيعيان امير المؤمنين از ديگر قبايل نزد من آمد و شد مىكنند و پيروان عثمان هم با ابن حضرمى. نه ما در قصر امارت هستيم و نه آنها. اين ماجرا به امير المؤمنين برسان تا در آن تصميم كند و هر چه صلاح مىداند فورا مرا از آن بياگاهاند.
و السلام.
ابن عباس نامه به على (ع) داد و ماجراى بصره در كوفه بر سر زبانها افتاد.
بنى تميم و قيس كه طرفداران عثمان بودند، ابن حضرمى را گفتند كه اكنون كه زياد قصر امارت را خالى گذاشته به آنجا رود. چون ابن حضرمى آماده حركت شد و ياران خود را فراخواند، ازديان سوار شدند و نزد او و نزد بنى تميم و قيس پيام فرستادند كه: ما- به خدا سوگند- نمىگذاريم كه به قصر درآييد و كسى را در آنجا بنشانيد كه ما نمىخواهيم و او را ناخوش مىداريم. مگر مردى از ما يا از شما بر سر كار آيد كه هر دو بدو رضا داده باشيم.
اصحاب ابن حضرمى همچنان پاى مىفشردند كه به قصر امارت داخل شوند و ازديان نمىگذاشتند. احنف بن قيس سوار شد و به ياران ابن حضرمى گفت: شما از اينان به اين قصر سزاوارتر نيستيد و شما را نرسد كه به ميل خود كسى را كه اينان نمىخواهند بر ايشان امارت دهيد. بهتر است كه بازگرديد. سپس نزد ازديان آمد و گفت: خدايتان رحمت كناد، بازگرديد كه كارى كه شما نپسنديد صورت نخواهد بست و آنها بازگشتند.
كلبى گويد: چون ابن حضرمى به بصره در آمد و بر بنى تميم در سراى سنبل داخل شد و بنى- تميم و جماعاتى از مضر را به نزد خود خواند، زياد ابو الاسود دئلى را گفت: نمىبينى كه مردم بصره چگونه به سخن معاويه گوش مىسپارند، و مرا به قبيله ازد اميدى نيست. ابو الاسود گفتش اگر تو خود از ميان ايشان بروى ياريت نكنند و اگر در ميان ايشان بمانى از دفاع تو دريغ نورزند. زياد همان شب به ميان ازديان رفت و در خانه صبرة بن شيمان فرود آمد. صبره پناهش داد. زياد شب را در آنجا به سر آورد. بامدادان صبره او را گفت: «اى زياد، ما را نشايد كه بيش از يك روز تو را مخفى كنيم. پس براى او منبرى و تختى در مسجد حدّان [١٥] ترتيب داد و شرطگانى به حفاظت از او بر گماشت و زياد در مسجد حدّان با مردم نماز جمعه به جاى آورد.
ابن حضرمى هر چه ميسرش بود از بصره در تصرف آورد و اموال بستد. ازديان بر زياد گرد آمدند و او بر منبر شد، حمد و ثناى خداوند به جاى آورد و سپس گفت:
«اى ازديان، شما زين پيش دشمنان من بوديد و اكنون دوستانيد و از همه مردم به من نزديكتر. اگر من در ميان بنى تميم بودم و ابن حضرمى در ميان شما فرود آمده بود، هرگز غلبه بر او را- در حالى كه شما از او دفاع مىكرديد- اميد نمىبستم، اكنون هم ابن حضرمى نتواند