الغارات - تلخیص و ترجمه عبدالمحمد آیتی - الصفحة ١٤٤ - بخش دوّم خبر عبد اللّه بن عامر حضرمى در بصره
مىترسم بر سر شما حادثهاى آيد كه پس از آن كس از شما باقى نماند. آگاه باشيد كه شما را اندرز دادم و شما نيكخواهان را دوست نداريد.
ثعلبة بن عباد [٩] گويد آنچه معاويه را به فرستادن ابن حضرمى برانگيخت نامهاى بود كه صحار بن عباس [١٠] عبدى براى او نوشته بود. اين صحار اكنون از طرفداران عثمان شده بود و با قوم خود كه دوستدار على بودند و او را يارى مىنمودند مخالفت مىكرد.
صحار به معاويه نوشت: «اما بعد، خبر يافتيم كه مردم مصر را كه بر امام خود عصيان ورزيده بودند و از روى ستم خليفه خود را كشتهاند، سخت گوشمال دادهاى. مردمى كه كشتن عثمان را ناپسند مىدانستند و از دشمنان او بريده و به شما پيوسته بودند و از كارهاى شما خشنود بودند، چون اين خبر شنيدند ديدگانشان روشنى گرفت و جانهايشان آرامش يافت و دلهايشان خنك گرديد. اگر صلاح بدانى و اميرى پاكيزه خوى و پاكدامن و ديندار براى ما بفرستى تا به طلب خون عثمان قيام كند، درنگ مكن. من يقين دارم كه مردم گرد او خواهند گرفت و ابن عباس هم فعلا از ميان مردم رفته است. و السلام.»
چون معاويه نامه او خواند گفت: جز اين رأى كه اين مرد براى من نوشته رأى ديگرى به كار نبندم و در پاسخ نامه او نوشت:
«اما بعد، نامهات را خواندم و اندرز و نيكخواهيت را شناختم و اشارتت را پذيرفتم.
خدايت رحمت كناد و به راه راست بدارد. همچنان بر راه و رأى درست خويش ثابت بمان خدايت راه بنمايد. پندارم مردى كه براى اين مهمّ خواستهاى اينك به نزد تو مىآيد، و پندارم كه لشكر او اينك مشرف بر شهر است. شادمان شدم و تحيتت گفتم و انديشهات را پذيرا آمدم.
و السلام.»
هنگامى كه ابن حضرمى به ميان بنى تميم رسيد سران را بخواند. چون بيامدند، ايشان را گفت: در اين راه حق دعوت من اجابت كنيد و در اين كار ياور من باشيد. در اين روزها فرمانرواى بصره زياد بن عبيد است.- او را عبد اللّه بن عباس به جاى خود نهاده بود و خود نزد على (ع) به كوفه رفته بود تا مرگ محمد بن ابى بكر را به او تعزيت گويد- صحار بر خاست و گفت: آرى، سوگند به كسى كه براى او مىكوشم و از او مىترسم كه تو را با تيغهاى آخته خود و به دست خود يارى مىكنيم.
مثنى بن مخرّبه عبدى [١١] بر خاست و گفت: نه به خدا سوگند، اگر به همان جا كه آمدهاى بازنگردى تو را زير ضربتهاى شمشيرهامان و مشتهايمان و باران تيرهايمان و سر نيزههايمان خواهيم گرفت. آيا پسر عمّ پيامبرمان و سرور همه مسلمانان را رها كنيم و در طاعت دار و دسته طاغيان درآييم؟ به خدا سوگند، هرگز چنين نخواهد شد مگر آنگاه كه افواج سپاه از پى هم روان سازيم و سرها به شمشير بشكافيم.