الغارات - تلخیص و ترجمه عبدالمحمد آیتی - الصفحة ١٤٥ - بخش دوّم خبر عبد اللّه بن عامر حضرمى در بصره
ابن حضرمى، روى به صبرة بن شيمان ازدى [١٢] كرد و گفت: اى صبره، تو سرور قوم خود هستى و از بزرگان عرب و يكى از طلب كنندگان خون عثمان. رأى تو رأى ماست و رأى ما رأى تو. تو خود چشيدهاى و به عيان ديدهاى كه از آن قوم بر سر تو و عشيره تو چه آمد. پس مرا يارى ده و همراه من باش.
صبره گفت: اگر به خانه من فرود آمده بودى ياريت مىكردم و به دفاع از تو برمىخاستم.
ابن حضرمى گفت: امير المؤمنين معاويه مرا فرمان داده كه به ميان قوم او يعنى قبايل مضر فرود آيم.
صبره گفت: پس، چنان كن كه تو را فرمان داده و از نزد او برفت.
مردم به ابن حضرمى روى نهادند و پيروانش افزون شد و زياد بن عبيد كه اكنون در سراى امارت بود بيمناك شد و نزد حضين بن منذر [١٣] و مالك بن مسمع [١٤] كس فرستاد و به نزد خود خواند. پس حمد و ثناى بارى تعالى به جاى آورد و گفت:
اما بعد، شما ياران و شيعيان امير المؤمنين على (ع) هستيد و مورد اعتماد او. خبر يافتهايد كه اين مرد به چه كار آمده است. مرا يارى دهيد تا فرمان و رأى امير المؤمنين برسد.
مالك بن مسمع گفت: اين كارى است كه مرا در آن نظر است. بازمىگردم و در آن مىانديشم و با ديگران مشاورت مىكنم آنگاه با تو ديدار خواهم كرد.
اما حضين بن منذر گفت: ما ياريت خواهيم كرد و تو را فرو نخواهيم گذاشت و به دست دشمنت نخواهيم داد. ولى زياد چيزى كه دلش بدان آرام گيرد احساس نكرد. اين بود كه نزد صبرة بن شيمان ازدى كس فرستاد و گفت:
اى پسر شيمان تو سرور قوم خود و يكى از بزرگان اين شهر هستى. اگر كسى باشد كه بتوان او را بزرگترين قوم خود دانست، همان او تويى. آيا مرا پناه نمىدهى و از من و بيت المال مسلمانان دفاع نمىكنى؟ من امين بيت المال هستم.
صبره گفت: آرى، اگر آن قدر پايدارى توانى كرد كه خود را به سراى من برسانى از تو دفاع خواهم كرد. زياد گفت: چنين كنم. و بيت المال بر گرفت و شب هنگام به سراى صبرة بن شيمان رفت و به عبد اللّه بن عباس نامه نوشت (البته معاويه در آن زمان هنوز زياد را برادر خود نخوانده بود. اين كار پس از وفات على (ع) صورت گرفت.)
نامه زياد به عبد اللّه بن عباس چنين است:
بسم اللّه الرحمن الرحيم به امير عبد اللّه بن عباس از زياد بن عبيد. سلام بر تو باد.
اما بعد، عبد اللّه بن عامر بن حضرمى از سوى معاويه آمده است و بر بنى تميم فرود آمده و آوازه خونخواهى عثمان در افكنده و مردم را به جنگ فرامىخواند و