الغارات - تلخیص و ترجمه عبدالمحمد آیتی - الصفحة ١٢٢ - خبر بنى ناجيه
را بگيرم و به زندان بفرستم و عقوبت كنم پيش از آنكه مخالفت آشكار كرده باشند.
گويد: من خاموش شدم و به ميان ياران خود نشستم. چندى درنگ كردم ديدم كه على (ع) مرا به نزديك خود مىخواند. نزديكش رفتم. آهسته و راز گونه به من گفت: به خانه آن مرد برو و بنگر كه چه مىكند، زيرا كمتر روزى بود كه ديرتر از اين به مجلس ما آيد. من به خانه او رفتم هيچ كس در آنجا نبود. به خانههاى ديگر سر كشيدم جمعى از يارانش در آن خانهها بودند ولى در آنجاها نشانى از توطئه نديدم. نزد على (ع) بازگشتم. چون مرا ديد پرسيد: آيا احساس ايمنى مىكنند و ماندهاند يا ترسيدهاند و رفتهاند. گفتم: بلكه ترسيدهاند و رفتهاند. گفت:
خداوند از رحمت خود دورشان گرداند، همچنان كه قوم ثمود را از رحمت خود دور گردانيد.
هنگامى كه نيزهها سينهها و شمشيرها سرهايشان را بشكافد، آنگاه پشيمان مىشوند. امروز شيطان عقلشان را دزديده است و گمراهشان كرده و فردا از آنها بيزارى مىجويد و تنها رهايشان مىكند.
زياد بن خصفه [٢٢٣] بر خاست و گفت: جدا شدن اينان از ما زيانى نيست كه در نظر آيد آنسان كه سبب تأسّف ما شود. بودن آنها چيزى بر ما نيفزايد و رفتنشان چيزى از ما نكاهد ولى از آن مىترسيم كه بسيارى از فرمانبرداران تو را كه با آنان در رابطهاند بر ما بشورانند. پس اجازت فرماى كه از پى ايشان روم، شايد- اگر خدا بخواهد- آنان را بازپس گردانم.
على (ع) گفت: از پى ايشان برو خداوند تو را پيروز گرداند.
چون زياد خواست كه بيرون رود، على (ع) از او پرسيد: مىدانى به كدام سوى رفتهاند؟
گفت: نه، ولى از اين و آن مىپرسم و پيشان را مىگيرم. على (ع) گفت: برو- خداوند بر تو رحمت آرد- تا به دير ابو موسى فرود آيى. در آنجا بمان تا دستور من به تو رسد. زيرا اگر آشكارا با جماعتى خروج كرده باشند، عمّال من به من خواهند نوشت و اگر پراكنده و در نهان دست به توطئه زدهاند و از چشم عمال من مخفى شدهاند، درباره آنها خود به ايشان مىنويسم.
پس نامهاى همانند به همه عمال خود نوشت: و آن نامه اين است:
بسم اللّه الرحمن الرحيم از بنده خدا على امير المؤمنين به هر كس از عمال من كه اين نامه را بخواند.
اما بعد، گروهى از مردم كه با ما بيعت كردهاند، از نزد ما گريختهاند، پنداريم كه رهسپار بصره شدهاند. از اهل بلاد خود درباره آنها سؤال كن و در هر ناحيه از قلمروت جاسوسان و گزارشگران بگمار. هر چه شنيدى به من گزارش نماى.
و السلام.
زياد بن خصفه به خانه خود رفت و ياران خويش گرد آورد و حمد و ثناى خداى به جاى آورد.
سپس گفت: اما بعد، اى جماعت بكر بن وائل. امير المؤمنين مرا براى يكى از كارهاى مهمّ