الغارات - تلخیص و ترجمه عبدالمحمد آیتی - الصفحة ١٢١ - خبر بنى ناجيه
بپذيرى آنچه مىگويم، راه راست به تو خواهم نمود. خرّيت از نزد على (ع) به خانه برگشت.
عبد اللّه بن قعين گويد: شتابان از پى او رفتم. مرا در ميان پسر عموهاى او دوستى بود، آهنگ آن كردم كه پسر عمش را ديدار كنم و او را از آنچه خرّيت به امير المؤمنين گفته بود و جوابى كه امير المؤمنين به او داده بود آگاه كنم تا او از پسر عمّ خود بخواهد كه زبانش را نگه دارد و از امير المؤمنين اطاعت كند و نيكخواه او باشد و به او بگويد كه اگر چنين كند، در اين جهان و آن جهان، خير اوست.
گويد: از پى او رفتم تا به منزلش رسيدم. او پيش از من به خانه داخل شده بود. بر در ايستادم. در خانه مردانى بودند كه هنگام گفتگويش با على (ع) حضور نداشته بودند. به خدا سوگند، از آنچه به على گفته بود پشيمان نبود و از جوابى كه على به او داده بود عقيدهاش بر نگشته بود. پس به آنها گفت: اى دوستان تصميم گرفته بودم كه از اين مرد جدا شوم. از نزدش كه بيرون آمدم به اين قصد بودم كه فردا بازهم نزد او روم ولى نپندارم كه چنين كنم، هرگز با او ديدار نخواهم كرد. بيشتر يارانش گفتند: نه، چنين مكن، بلكه ديگر بار با او ديدار كن شايد سخنى گويد كه تو را قانع گرداند و اگر نتوانست تو را قانع كند آنگاه از او جدا شو.
خرّيت گفت: بلى، چنين مىكنم كه شما مىگوييد.
گويد: من اجازه خواستم كه به خانه درآيم، اجازتم دادند. نزد پسر عمّ او- مدرك بن الريّان ناجى- رفتم و او از بزرگان عرب بود. گفتمش: تو را بر من حقى است: برادرى در دين و دوستى كه ميان ماست و حق مسلمان بر مسلمان. پسر عمّت گفت كه به امير المؤمنين چه گفته و چه پاسخ شنيده. با او در خلوت ديدار كن و از تصميمش بازگردان و بگويش كه دست به چه كار بزرگى زده است و من بيم آن دارم كه اگر از امير المؤمنين جدا شود تو را و خودش را و عشيرهاش را به كشتن دهد. گفت: خدا تو را جزاى خير دهد كه حق برادرى ادا نمودى. اگر خرّيت بخواهد از امير المؤمنين جدا شود من با او مخالفت خواهم كرد و از او پيوند خويش خواهم بريد. اكنون او را به خلوت خواهم خواند و به اطاعت امير المؤمنين دعوت خواهم كرد كه نيكخواه او باشد و در خدمت او. من برخاستم تا به نزد امير المؤمنين بازگردم و از آنچه كرده بودم آگاهش كنم. ولى چون به سخن دوست خود اطمينان كرده بودم به خانه خود رفتم و شب را به روز آوردم. بامدادان كه آفتاب بالا آمد نزد امير المؤمنين شدم، باشد كه فرصتى پيش آيد و در خلوت كار خويش به او گزارش كنم ولى هر لحظه بر شمار مردم افزوده مىشد به ناچار پيش رفتم و پشت سرش نشستم. سر واپس داشت تا به سخن من گوش دهد. و من هر چه خرّيت و پسر عمّش گفته بودند به عرض رسانيدم. گفت: بگذارش، اگر حق را پذيرفت و بازگرديد ارج او خواهيم داشت و او را خواهيم پذيرفت و اگر نه به طلب او خواهيم فرستاد. گفتم:
يا امير المؤمنين، چرا اكنون او را نگيريم و به زندان نكنيم؟ گفت: اگر بنا باشد كه هر كس را كه مورد اتهام است بگيريم و به زندان كنيم بايد همه زندانها را از مردم پر كنيم. من نمىتوانم مردم