الغارات - تلخیص و ترجمه عبدالمحمد آیتی - الصفحة ١٢٠ - خبر بنى ناجيه
نكردند، او نيز جنگجويانشان را كشت و زن و فرزندشان را اسير كرد. مصقله همه اسيران را به پانصد هزار درهم (يا دينار) خريد و آزاد كرد و خود به معاويه پيوست. اصحابش گفتند: يا امير المؤمنين، بهره ما از غنايم؛ گفت او نزد وامدارى از وامداران شد، به چنگش بياوريد.
مردم بصره پس از شكست در جنگ جمل به اطاعت على (ع) در آمدند و بيعت كردند جز بنى ناجيه كه بر ضد على به لشكرگاه رفتند. على (ع) يكى از اصحاب خود را با سواران بر سرشان فرستاد، آن مرد بيامد و پرسيد: چرا مىخواهيد بجنگيد، در حالى كه جز شما همه بيعت كردهاند و به اطاعت آمدهاند؟
در اين حال بنى ناجيه سه گروه شدند. گروهى گفتند كه ما مسيحى بوديم و اسلام آورديم و با مردم ديگر در اين فتنه شركت جستيم، اكنون مانند ديگران بيعت مىكنيم. گفت: از آنان دست بدارند. گروه ديگرى گفتند كه ما مسيحى هستيم و اسلام نياورده بوديم اين قوم به جنگ آمدند ما نيز همراه آنان شديم، زيرا ما را مجبور كردند و ما خود نمىخواستيم. چون شكست خوردند، ما هم همان كرديم كه آنها كردند. حال به شما جزيه مىدهيم همچنان كه زين پيش به آنان جزيه مىداديم. فرمان داد كه از آنان نيز دست بدارند. گروه سوم گفتند كه ما مسيحى بوديم، اسلام آورديم ولى از اسلام خوشمان نيامد بار ديگر به مسيحيت بازگشتيم، اكنون چون ديگر مسيحيان به شما جزيه مىدهيم. آن فرمانده گفت: نه، بايد توبه كنيد و به اسلام بازگرديد. ولى آنان نپذيرفتند. پس مردانشان را كشت و زن و فرزندشان اسير كرد و نزد على (ع) آورد.
عبد اللّه بن قعين الازدى مىگويد: خرّيت بن راشد با على (ع) در جنگ صفّين شركت كرده بود. روزى نزد على (ع) آمد با سى تن از يارانش كه او را در ميان گرفته بودند. خرّيت در برابر على (ع) ايستاد و گفت: به خدا سوگند امر تو را اطاعت نمىكنم و پشت سرت نماز نمىخوانم و فردا از نزد تو خواهم رفت- اين امر بعد از واقعه صفّين و رأى آن دو حكم بود- على (ع) گفت: مادرت برايت زارى كند، اگر چنين كنى پيمان خود گسستهاى و پروردگارت را معصيت كردهاى و جز به خود زيان نرساندهاى. حال بگو چرا چنين مىكنى؟ خرّيت گفت: به سبب آن حكميّت و اينكه تو در نصرت حق ناتوانى نشان دادهاى و به قومى كه بر خود ستم كردهاند ميل نمودهاى. پس از تو بر گشتهام و با آنها نيز دشمنم و از هر دو طرف كناره مىجويم.
على (ع) گفت: واى بر تو، نزد من بيا تا با تو بحث كنم و در سنن مناظره كنم، دريچههاى حق را به رويت بگشايم كه به آنها داناتر از توام، شايد آنچه اكنون منكر آن هستى بشناسى و آنچه ديدگان بصيرتت نمىبيند و درباره آنها هيچ نمىدانى، نيك بنگرى و بدانى. خريّت گفت: فردا به نزد تو بازمىگردم. على (ع) گفت: فردا بيا ولى مباد كه شيطان عقلت را بدزدد و تو را حيران سازد و مباد كه انديشه بد در تو راه يابد و نادانانى كه حقيقت را نمىدانند تو را سبك رأى گردانند. به خدا سوگند اگر از من راهنمايى خواهى و خواهى كه اندرزت دهم و از من