شرح المنظومة ت حسن زاده آملي - السبزواري، الملا هادي - الصفحة ١٥٦ - غرر في ذكر الأدلة على تجرد النفس الناطفة
يعقل الكلي و نظير اينها مفاهيم عرضيّه نفس هستند، و مفهوم اعمّ است از ماهيت چون مفهوم وجود و وحدت و نور و علم و حيات و مشيّت و غير اينها نسبت به حقيقت وجود.
و مثال ظهور انور نفس ناطقه در بدن، فحمى است كه به تدريج تحمّر و تجمّر و تشعّل و تنوّر در آن پديد آيد و بعد از آن نجم و قمر و آفتاب عالمتاب بيكران شود.
و چون عقل كل در اين طريقه انيقه ماهيت ندارد و غايت وجود نفس نطقيه قدسيّه است. و همچنين در طريقه فرفوريوس و صدر المتألهين- س- كه به اتحاد نفس به عقل فعّال قائلاند، و وصول به غايات به تحوّل است هر آينه تجرد عقل كل از ماهيت نفس را مىگيرد.
و هر گاه استشعار داشته باشى به سريان نور وجود كه مقابل را گرفته چه جاى قابل كه به حمل شايع همه وجودند، و به عدم تخلّل ظلمت چه عدم است، و به عدم انفصال نفس ناطقه از وجود غايات، و با تمكين باشى در معرفت، و اعمال مكذب دانش و بينش نباشد، هر آينه مطلب روشن شود، فاستقم كما أمرت.
و شيخ اشراق- س- در آخر كتاب تلويحات فرموده: «إني تجرّدت بذاتي و نظرت فيها فوجدتها إنّية و وجودا ضمّ إليها أنها لا في موضوع الذي هو كرسم للجوهرية و إضافات إلى الجرم التي هي رسم للنفسية أما الإضافات فصادفتها خارجة عنها، و أما أنها لا في موضوع فأمر سلبي».
يعنى مجرّد ذاتم را خواستم برسم يافتم او را محض وجودى با سلب موضوع و اضافاتى چون اضافه تدبير بدن، زيرا كه جوهر نزد مشائين ماهيتى است كه موجودى است نه در موضوع، پس آن ماهيت در ذاتم نيست چه هر ماهيّت و هر مفهوم كه اعتبار مىكنم مستحق صدق هو است، و ذاتم آنست كه مصداق أنا است، و سلب موضوع عدم است پس ذاتم موجود حقيقى است چه ماهيت و سلب چون از اين تعريف ساقط شد باقى ماند.
و أما اضافات در ذاتم نيست چه اصل اضافه تدبير بدن در گوهر ذاتم نيست چنان كه شيخ فرمود در رسم نفسيّت معتبر است يعنى اضافه در تعريف نفسيت است و نفسيت اضافه ذات است و يكى از طوارى ذات است نه آن كه اين اضافه در ذات معتبر باشد چنان كه دانستهاى كه كينونت عقليه كليه داشتهايم، و كينونت عقليه كليه خواهيم داشت بعد از غناى از بدن، پس اين اضافه تدبير جسم كه نباشد در ذات نفس چگونه اضافات به جهت مطلقه يا جهت سفلى يا عليا و به وضع مطلق يا وضع استقامت و انحناء كه از عوارض بدنست مىگيرد گوهر ذات را، و بر اين قياس كه عوارض ديگر را.
و الجوهرية إن كان لها معنى آخر لست أحصّلها و أحصّل ذاتي و أنا غير غائب عنها، يعنى آن معنى ديگر در ذاتم نيست چه غير غائب از من غير غائب از من است، و ليس لها فصل فإنّي أعرفها بنفس