شرح المنظومة ت حسن زاده آملي - السبزواري، الملا هادي - الصفحة ١٤٠ - غرر في ذكر الأدلة على تجرد النفس الناطفة
منقسم شود، و إلّا يا به اجزاء متشابهه در ماهيّت منقسم شود، يا به اجزاء متخالفه در ماهيت، و اول محال است چه كلّ و جزء يكى شوند چه اگر تفاوت باشد در طبيعت و ماهيت نباشد بلكه در مقدار و شكل يا عدد باشد پس معقول نباشد نهايت چون صورت خياليه باشد، و نيز قسمت به أجزاء متشابهه قسمت به اجزاء مقداريه است پس حدّ يقف ندارد، پس هر چه را ماهيت معقول قرار دهيم در اقلّ از آن كفايت است چه جزء با كل در ماهيت مساوى است، و نيز هميشه محفوف به أمر غريبى است كه آن قدر زايد بر اقل باشد و كلام در معقول مجرّد است.
و اگر اجزاء متخالفه در ماهيت باشند اجناس و فصول خواهند بود و اينها اجزاء عقليه فعليهاند، پس در عقل أمر واحد بالفعل بسيطى باشد و آن معقولى است واحد غير منقسم، پس گوييم: محلّ معقول قسمت پذير نيست چه انقسام محلّ به قسمت مقدارى مستلزم انقسام حال است و گفتيم معقول انقسام نمىپذيرد.
و ترتيب قياسين چون سابق است به تفاوت في الجمله به اين كه: نفس محلّ تعقل است، و نيست شيئى از محلّ تعقّل منقسم، و هر جسم و جسمانى منقسم است.
و به وجهى ديگر استدلال كنيم از عدم انقسام نفس ناطقه بر تجرّدش به اين طريق كه: نفس ناطقه غير منقسم است، و نيست شيئى از مادّيات غير منقسم. أما صغرى به سبب آن كه اگر منقسم باشد نفس به انقسام مقدارى به اين كه جسم باشد يا حالّ در جسم از انقسام آن انقسام معقول حالّ در آن لازم آيد، و انقسام معقول با به أجزاء متشابهه است و مفاسدش مذكور شد، يا به أجزاء متخالفه است- اعنى أجناس و فصول- پس لازم آيد كه به اندازه اجزاء مقداريه محلّ كه غير متناهى است اجناس و فصول باشد براى ماهيّت واحده، پس بايد هيچ ماهيت را نتوان تعقل كرد.
و نيز مفاسد مذهب نظام لازم آيد كه اجزاء لا يتجزّاى غير متناهيه بالفعل باشد چه حلول اجناس و فصول غير متناهيه موجب انقسام محل باشد چنان كه گفتهاند در اختلاف عرضين قارّين يا غير قارين.
و أما كبرى بسبب آن كه مادّى جسم است يا حالّ در جسم، و هر يك منقسم است.
دفاع شكوك: مراد به حلول در اين ادلّه حلول سريانى است نه حلول طريانى، زيرا كه حلول طريانى در اعتباريّات است چون اضافات و نقطه و وحدت اعنى وحدتى كه از لوازم نفى كثرت است دون وحدتى كه نفى كثرت از لوازم آنست نه در متأصّلات، خاصّه متأصّلى كه معقول باشد كه وجود بسيط مبسوط شايسته به آن را دانستى. پس اعتراضاتى كه بر اين براهين كردهاند مثل آن كه: انقسام محلّ لازم ندارد انقسام حالّ را چه جسم منقسم مىشود، و لازم ندارد كه ابوّت و وحدت و نقطه آن منقسم شود، و آن كه مطلق معقول و معقولات بسيطه در طرف غير منقسم از محلّ نفس باشد بنا بر جسمانيّتش، و آن كه قوّت وهميّة جسمانيّة است چه حلول دارد در روح بخارى، و اين روح جسمى است لطيف و قابل قسمت است و محبّت و عداوت حالّه در آن قوّت قسمت پذير نيست به تنصيف و تثليث و تربيع و غير اينها وارد نيايد.