گفتارهای معنوی - مطهری، مرتضی - الصفحة ٨٤
چند ماه یک وقت دیدند آمد در حالی که بچهای در بغل دارد . گفت یا امیرالمؤمنین ! طهرنی مرا پاکیزه کن ، گفتی عذر من این بچه است ، بچه بدنیا آمد ( این اقرار دوم ) . فرمود : حالا اگر ما تو را سنگسار بکنیم ، این بچه چه تقصیر دارد ؟ او مادر میخواهد ، شیر مادر میخواهد ، پرستاری مادر میخواهد حالا برو این بچه بتو احتیاج دارد . برگشت در حالی که ناراحت بود . بعد ازیکی دو سال آمد بچه هم همراهش بود . یا امیرالمؤمنین ! طهرنی ، بچه دیگر شیر نمیخورد ، احتیاج به شیر خوردن ندارد ، بزرگشده است ، مرا پاکیزه کن . فرمود نه ، این بچه هنوز به مادر احتیاج دارد ، برو . این دفعه که دست بچهاش را گرفت و رفت اشک میریخت و میگفت : خدایا این سومین بار است که من آمدم پیش امام تو ، پیش خلیفه مسلمین تا مرا پاکیزه کند و هر نوبتی مرا به بهانهای رد میکند . خدای من این آلودگی را نمیخواهم ، من آمدهام که مرا سنگسار بکند و بدینوسیله پاک شوم . اتفاقا عمرو بن حریث که آدم منافقی هم هست ، چشمش افتاد به این زن در حالی که میگوید و میرود . گفت چه شده ، چه خبر است ؟ گفت یک چنین قضیهای دارم . گفت بیا من حلش میکنم ، بچه را بده بمن ، من متکفل اومیشوم ، غافل از اینکه علی ( ع ) نمیخواهد اقرار چهارم را از او بگیرد . یک وقت دیدند این زن با بچه و عمر و بن حریث برگشت ، یا امیرالمؤمنین طهرنی من زنا کردهام ، تکلیف بچهام هم روشن شد ، این مرد قبول کرده که او را بزرگ کند ، مرا پاکیزه کن . امیرالمؤمنین ناراحت شد که چرا قضیه به اینجا کشید . این نیروی ایمان و مذهب است که در عمق وجدان انسان چنگ