گفتارهای معنوی - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٧٦
خیلی بالاتر است . نادر شاه و امثال او هم همینطور . اینها را باید گفت روحهای بزرگ ولی نمیشود گفت روحهای بزرگوار . اسکندر یک جاه طلبی بزرگ است ، یک روح بزرگ است اما روح بزرگی که در او چه چیز رشد کرده است ؟ شاخهای که در این روح رشد کرده چیست ؟ وقتی میرویم در وجودش میبینیم این روح بزرگ شده است اما آن شاخهای که در او بزرگ شده است جاه طلبی است ، شهرت است ، نفوذ است ، میخواهد بزرگترین قدرتهای جهان باشد ، میخواهد مشهورترین کشور گشایان جهان باشد ، میخواهد مسلط ترین مرد جهان باشد . چنین روحی که بزرگ است ولی در ناحیه جاه طلبی ، تن او هم راحتی نمیبیند . مگر تن اسکندر در دنیا راحتی دید ؟ مگر اسکندر میتوانست اسکندر باشد و تنش را حتی ببیند . مگر نادر ، همان نادر ستمگر ، همان نادری که از کلهها منارها میساخت ، همان نادری که چشمها را در میآورد ، همان نادر که یک جاه طلبی دیوانه بزرگ بود میتوانست نادر باشد و تنش آسایش داشته باشد ؟ گاهی کفشش ده روز از پایش در نمیآمد ، اصلا فرصت در آوردن نمیکرد . نقل میکنند که یک شب نادر از همین دهنه زیدر از جلوی یک کاروانسرا عبور میکرد . زمستان سختی بود . آن کاروانسرا در میگوید نیمههای شب بود که یک وقت دیدم در کاروانسار را محکم میزنند . تا در را باز کردم یک آدم قوی هیکل سوار بر اسب بسیار قوی هیکلی آمد تو . فورا گفت غذا چه داری ؟ من چیزی غیر از تخم مرغ نداشتم . گفت مقدار زیادی تخم مرغ آماده کن . من برای آماده کردم ، پختم . گفت نان بیاور ، برای اسبم هم جو بیاور . همه اینها را به او دادم ،