گفتارهای معنوی - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٦٢
است . حالا هیچکس هم خبر ندارد . قدم که بر میداشت و بطرف مدینه میآمد این آتش در دلش شعله ورتر میشد . به خانه آمد ولی نه برای دیدن زن و بچه ، بلکه یک ریسمان با خودش برداشت و رفت به مسجد پیغمبر ، خودش را با ریسمان محکم به یک ستون بست و گفت : خدایا تا توبه من قبول نشود من خودم را از این ستون باز نخواهم کرد . فقط برای خواندن نماز یا قضای حاجت دخترش میآمد و ریسمان را باز میکرد . مقدار مختصری هم غذا میخورد . مشغول التماس و تضرع بودآخدایا غلط کردم ، گناه کردم ، خدایا به اسلام و مسلمین خیانت کردم ، خدایا به پیغمبر تو خیانت کردم ، خدای توبه من قبول نشود من خودم را از این ستون باز نخواهم کرد تا بمیرم . گفتند : یا رسول الله ! اولبابه چنین کرده است . فرمود : اگر پیش من میآمد واقرار میکرد من در نزد خدا برایش استغفار میکردم ولی اومستقیم رفت پیش خدا و خدا خودش به او رسیدگی میکند . من نمیدانم دو شبانه روز طول کشید یا بیشتر . پیغمبر اکرم در خانه امسلمه بود که به آن حضرت وحی شد که توبه این مرد قبول است . پیامبر فرمود : امسلمه توبه ابولبابه قبول شده . امسلمه گفت : یا رسول الله ! اجازه میدهید که من این بشارت را به او بدهم ؟ فرمود : مانعی ندارد . اطاقهای خانه پیغمبر هر کدام دریچهای به سوی مسجد داشت و آنها را دور تا دور مسجد ساخته بودند . امسلمه سرش را از دریچه بیرون آورد وگفت : ابولبابه بشارتت بدهم که خدا توبه تو را قبول کرد . این حرف مثل توپ در مدینه صدا کرد که خدا توبه ابولبابه را قبول کرد . مسلمین ریختند که ریسمان را از او باز کنند . گفت : نه ، کسی باز نکند ، من دلم میخواهد که پیغمبر اکرم با دست مبارک خودشان مرا باز کنند .