گفتارهای معنوی - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٥
سعدی در گلستان میگوید دو تا برادر بودند یکی توانگر و دیگری درویش . توانگر به قول او در خدمت دیوان بود ، خدمتگزار بود ، ولی آن درویش یک آدم کارگر بود و به تعبیر سعدی از زور بازوی خودش نان میخورد . میگوید برادر توانگر یک روز به برادر درویش گفت برادر ! تو چرا خدمت نمیکنی از این مشقت برهی ؟ تو هم بیا مثل من در خدمت دیوان تا از این رنج و زحمت و مشقت ، از این کارگری ، از این هیزم شکنی ، از این کارهای بسیار سخت رهایی یابی . میگوید برادر درویش جواب داد : تو چرا کار نمیکنی تا از ذلت خدمت برهی ؟ تو به من میگویی تو چرا خدمت نمیکنی تا از رنج و مشقهت کار برهی ، من به تو میگویم تو چرا کار نمیکنی ، متحمل رنج و مشقت نمیشوی تا از ذلت خدمت برهی ؟ این ، خدمت را با آن همه مال و ثروت و تواناییای که دارد ولی چون خدمت است ، چون سلب آزادی است ، چون خم شدن پیش غیر است ، ذلت تشخیص میدهد . بعد میگوید : خردمندان گفتهاند که نان خود خوردن و نشستن به که کمر زرین بستن و در خدمت دیگری ایستادن .
| به دست آهن تفته کردن خمیر |
| به از دست بر سینه پیش امیر |