گفتارهای معنوی - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢١١
عجیبی به دستگیریهای خدا داشت . سال اولی بود که ایشان به قم آمده بودند ، تصمیم گرفته بودند بروند به مشهد . مثل اینکه نذر گونهای داشتند ، در آن وقت که بیمار شده بودند ، آن بیماری معروف که احتیاج به جراحی پیدا کردند و ایشان را از بروجرد به تهران آوردند وعمل کردند و بعد به در خواست علمای قم به قم رفتند ، در دلشان نذر کرده بودند که اگر خداوند به ایشان شفا عنایت بفرماید ، بروند زیارت حضرت رضا ( ع ) . بعد از شش ماه که در قم ماندند و تابستان پیش آمد ، تصمیم گرفتند بروند به مشهد . یکروز در جلسه دوستان و به اصطلاح اصحابشان طرح میکنند که " من میخواهم به مشهد بروم هر کس همراه من میآید ، اعلام بکنند " اصحابشان عرض میکنند بسیار خوب ، به شما عرض میکنیم . یکی ازاصحاب خاصشان که هم اینک یکی از مراجع تقلید است ، برای من نقل کرد که ما دور هم نشستیم کنکاش کردیم . فکر کردیم که مصلحت نیست آقا بروند مشهد . چرا ؟ چون آقا را ما میشناختیم ولی در آن زمان هنوز مردم تهران ایشان را میشناختند ، مردم خراسان نمیشناختند و به طور کلی مردم ایران نمیشناختند . بنابر این تجلیلی که شایسته مقام این مرد بزرگ هست ، نمیشود ، بگذارید ایشان یکی دو سال دیگر بمانند . برای نذرشان هم که صیغه نخواندهاند که نذر شرعی باشد . در دلشان این نیت را کردهاند . بعد که معروف شدند ومردم ایران ایشان را شناختند با تجلیلی که شایسته شان است ، بروند . تصمیم گرفتیم که اگر دوباره فرمودند ، ایشان را منصرف کنیم . بعد از چند روز باز در جلسه گفتند : " از آقایان کی همراه من میآید ؟ " هر کدام از دوستانشان حرفی میزدند و بهانهای تراشیدند . یکی