گفتارهای معنوی - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٨
که فرزند پیغمبرشان را شهید کردند " . میگویند بعدها استغفار میکرد که
چرا من این چند کلمه را که غیر ذکر بود به بان آوردم .
همین آدم در دوران امیرالمؤمنین علی ( ع ) جزو سپاهیان ایشان بوده است
، یکروز آمد خدمت امیرالمؤمنین عرض کرد : یا امیرالمؤمنین انا شککنا فی
هذاالقتال . " انا " را هم که میگوید معلوم میشود که او نماینده عدهای
بوده است . یا امیرالمؤمنین ! ما درباره این جنگ شک و تردید داریم ،
میترسیم این جنگ ، جنگ شرعی نباشد . چرا ؟ چون ما داریم با اهل قبله
میجنگیم ، ما داریم با مردمی میجنگیم که آنها مثل ما شهادتین میگویند ،
مثل ما نماز میخوانند ، مثل ما رو به قبل میایستند . و از طرفی شیعه
امیرالمؤمنین بود نمیخواست کناره گیری کند گفت یا امیرالمؤمنین !
خواهش میکنم به من کاری را واگذار کنید که در آن شک وجود نداشته باشد ،
من را به جائی و دنبال مأموریتی بفرست که در آن شک نباشد [١] .
امیرالمؤمنین هم فرمود بسیار خوب اگر تو شک میکنی پس من تو را به جای
دیگری میفرستم . نمیدانم خودش تقاضا کرد یا ابتداء حضرت او را به یکی
از سر حدات فرستادند که در آنجا هم باز سرباز بود . کار سربازی میخواست
انجام بدهد اما در سر حد کشور اسلامی که اگر احیانا پای جنگ و خونریزی
بمیان آمد طرفش کفار یا بت پرستان باشند ، غیر مسلمانها باشند . خوب
[١] در روز بیست و یکم ماه مبارک رمضان که در این جلسه محترم درباره خوارج صحبت میکردم ، جریان و علل و عواملی را که سبب شد یک طبقه مقدس مابخشکی که با فرهنگ و ثقافت اسلامی آشنائی کامل نداشتند به وجود آیند ، توضیح دادم .