گفتارهای معنوی - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٦
آقا سید حسین میآمد تدریس میکرد . یک روز مرحوم آقا سید حسین وارد مسجد میشود . از بازدیدی بر میگشت ، دید دیگر فرصت نیست که برود خانه و دو مرتبه بر میگردد . هنوز حدود یک ساعت به درس مانده بود ، گفت میرویم در مسجد مینشینیم تا موقع درس بشود و شاگردان بیایند . رفت دید یک شیخ به اصطلاح ما جلنبری هم آن گوشه نشسته برای و سه نفر تدریس میکند . او هم همان کنار نشست ولی صدایش را میشنید ، حرفهایش را گوش کرد دید خیلی پخته دارد تدریس میکند و رسما استفاده میکند . حالا آقا سید حسین ، یک عالم متبحر معروف قریب المرجعیت و این ، یک مرد مجهولی که تا امروز او را اساسا نمیشناخته است . فردایش گفت حالا امروز هم کمی زودتربروم ، ببینم چگونه است ، آیا واقعا همینطور است ؟ فردا عمدا یک ساعت زودتر رفت . باز یک کناری نشست ، گوش کرد ، دید تشخیص همان است که دیروز بود ، راستی این مرد ، مرد ملای فاضلی است واز خودش فاضلتر . گفت یک روز دیگر هم امتحان میکنیم . یک روز دیگر هم همین کار را کرد . برایش صد در صد ثابت شد که این مرد نا معروف مجهول از خودش عالمتر است وخودش از او میتواند استفاده کند . بعد رفت نشست ، شاگردانش که آمدند ( هنوز آن درس تمام نشده بود ) گفت شاگردان ! من امروز حرف تازهای برای شما دارم . آن شیخی که میبینید آن گوشه نشسته ، ازمن خیلی عالمتر و فاضلتر است . من امتحان کردم ، خود من هم از او استفاده میکنم ، اگر راستش را بخواهید من و شما همه با همدیگر باید برویم پای درس او ، یا الله ما که رفتیم . خودش از جا بلند شد و