گفتارهای معنوی - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٧٨
از بدان جدا و برای مادرش پرتاب میکنند ، بیا بچهات را تحویل بگیر . سرجوانش رابغل میگیرد ، به سینه میچسباند ، میبوسد ، مرحبا پسرم ، آفرین پسرم ، حالا دیگر من از تو راضی شدم و شیرم را به تو حلال کردم . بعد آن را به طرف لشکر دشمن میاندازد و میگوید : ماچیزی را که در راه خدا دادهایم پس نمیگیریم . اباعبدالله یک وقت میبیند در این صحنه جزء افرادی که آمدهاند و از او اجازه میخواهند ، یک بچه ده دوازده ساله است که شمشیر به کمرش بسته است آمد خدمت آقا عرض کرد : اجازه دهید من به میدان جنگ بروم . و خرج شاب قتل ابوه فی المعرکة این طفل کسی است که قبلا پدرش شهید شده است . فرمود : تو کودکی نرو . عرضکرد : اجازه دهید ، من میخواهم بروم . فرمود : من میترسم مادرت راضی نباشد . گفت : یا ابا عبدالله ان امی امرتنی مادرم به من فرمان داده وگفته است باید بروی ، اگر خودت رافدای حسین نکنی از تو راضی نیستم . این طفل آنچنان با ادب است ، آنچنان با تربیت است که افتخاری درست کرد که احدی درست نکرده بود . هر کسی که به میدان میرفت خودش را معرفی میکرد . در عرب رسم خوبی بود که افراد خود را معرفی میکردند ، و به همین جهت که این طفل خود را معرفی نکرد ، در تاریخ مجهول مانده که پسر کدامیک از اصحاب بوده است . مقاتل او را نشناخته اند فقط نوشتهاند : و خرج شاب قتل ابوه فی المعرکة . چرا ؟ آیا رجز نخواند ؟ رجز خواند اما ابتکاری بخرج داد و رجز را طور دیگری خواند ، ابتکاری که هیچکس بخرج نداده بود . این طفل وقتی به میدان رفت شروع کرد به رجز خواند ، گفت :