گفتارهای معنوی - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٧٣
با خودم فکر میکردم اصحاب امام حسین خیلی هنر نکردند ، دشمن خیلی شقاوت بخرج داد . اما حسین است ، ریحانه پیغمبر است ، امام زمان است ، فرزند علی است ، فرزند زهرا است . هر مسلمان عادی هم اگر امام حسین ( ع ) را در آن وضع میدید او را یاری میکرد ، آنها که یاری کردند خیلی قهرمانی بخرج ندادند ، آنها که یاری نکردند خیلی مردم بدی بودند . این عالم میگویند : مثل اینکه خدای متعال میخواست مرا از این غفلت و جهالت و اشتباه بیرون بیاورد . شبی در عالم رؤیا دیدم صحنه کربلاست و من هم در خدمت ابا عبدالله آمدهام اعلام آمادگی میکنم . خدمت حضرت رفتم ، سلام کردم ، گفتم یابن رسول الله من برای یاری شما آمدهام ، من آمدهام جزء اصحاب شما باشم . فرمود : به موقع به تو دستور میدهیم . وقت نماز شد . ( ما در کتب مقتل خوانده بودیم که سعید بن عبدالله حنفی وافراد دیگری آمدند خود را سپر ابا عبدالله قرار دادند تا ایشان نماز بخواند ) فرمود : ما میخواهیم نماز بخوانیم تو در اینجا بایست تا وقتی دشمن تیر اندازی میکند مانع از رسیدن تیر دشمن شوی . گفتم چشم ، میایستم . من جلوی حضرت ایستادم . حضرت مشغول نماز شدند . دیدم یک تیر دارد به سرعت بطرف حضرت میآید ، تا نزدیک من شد بی اختیار خود را خم کرد ، نا گاه دیدم تیر به بدن مقدس ابا عبدالله اصابت کرد . در عالم رؤیا گفتم استغفرالله ربی و اتوب الیه عجب کار بدی شد ، دیگر نمیگذارم . دفعه دوم تیری آمد ، تا نزدیک من شد ، خم شدم باز به حضرت خورد ! دفعه سوم و چهارم هم به همین صورت را خودم را خم کردم و تیر بحضرت خورد . ناگهان نگاه کردم دیدم حضرت تبسمی کرد و فرمود :