گفتارهای معنوی - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٦١
او پیدا شد ، تمام گناهان را کنار گذاشت ، توبه واقعی کرد و بعدها یکی
از بزرگان شد . نه فقط مرد با تقوائی شد ، بلکه معلم ومربی عده دیگری شد
، در حالیکه قبلا یک دزد سر گردنه گیری بود که مردم از بیم او راحت
نداشتند . یک شب از دیواری بالا میرود ، روی دیوار مینشیند ومیخواهد از
آن پائین بیاید . اتفاقا مرد عابد و زاهدی شب زندهداری میکرد ، نماز شب
میخواند ، دعا میخواند ، قرآن میخواند وصدای حزین قرآن خواندنش بگوش
میرسید . ناگهان صدای قرآن خوان راشنید که اتفاق به اینایه رسیده بود :
« ا لم یأن للذین امنوا ان تخشع قلوبهم لذکر الله » [١] آیا وقت آن
نرسیده که مدعیان ایمان ، قلبشان برای یاد خدا نرم وآرام شود ؟ یعنی تا
کی قساوت قلب ، تا کی تجری وعصیان ، تا کی پشت بخدا کردن ؟ آیا وقت
روبرو گرداندن ، رو کردن بسوی خدا نیست ؟ آیا وقت جدا شدن از گنهان
نیست ؟ این مرد که این جمله را روی دیوار شنید ، گوئی به خود او وحی شد
، گوئی مخاطب شخص اوست ، همانجا گفت : خدایا ! آری ، وقتش رسیده
است ، الان هم وقت آن است . از دیوار پائین آمد وبعد از آن ، دزدی ،
شراب ، قمار و هر چه را که احیانا مبتلا به آن بود ، کنار گذاشت . از
همه هجرت کرد و دوری گزید . تا حدی که برای اومقدور بود اموال مردم را
به صاحبانشان پس داد یا لااقل استرضا کرد ، حقوق الهی را ادا کرد ، جبران
مافات کرد . پس این هم مهاجر است ، یعنی از سیئات ، از گناهان دوری
گزید .
در زمان امام موسی کاظم ( ع ) مردی در بغداد بود بنام بشر . از
[١] سوره حدید ، آیه . ١٦