گفتارهای معنوی - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٧٧
بعد اسبش را تیمار کرد ، دست به دستها و پاها و تن او کشید . دو ساعتی آنجا بود و یک چرتی هم زد . وقتی خواست برود دست به جیبش برد و یک مشت اشرفی بیرون آورد . گفت دامنت را بگیر . دامنم را گرفتم آنها را ریخت در دامنم . بعد گفت الان طولی نمیکشد که یک فوج پشت سر من میآید . وقتی آمد بگو نادر گفت من رفتم فلان جا فورا پشت سر من بیایید . میگوید تا شنیدم " نادر " دستم تکان خورد ، دامن از دستم افتاد . گفت میروی بالای پشت بام میایستی ، وقتی آمدند بگو توقف نکنند پشت سر من بیایند . ( خودش در آن دل شب دو ساعت قبل از فوجش حرکت میکرد ) فوج شاه آمدند اینجا . من از بالا فریاد کردم نادر فرمان داد که اطراق باید در فلان نقطه باشد ، آنها قرقر میکردند ولی یک نفر جرأت نکرد نرود ، همه رفتند . خوب آدم بخواهد نادر باشد دیگر نمیتواند در رختخواب پرقو هم بخوابد ، نمیتواند عالیترین غذاها را بخورد . بخواهد یک سیادت طلب ، یک جاه طلب ، یک ریاست طلب بزرگ ، ولو یک ستمگر بزرگ هم باشد تنش نمیتواند آسایش ببیند ، بالاخره هم کشته میشود و هر کس در هر رشتهای بخواهد همت بزرگ داشته باشد ، روح بزرگ داشته باشد بالاخره آسایش تن ندارد . اما هیچیک از افرادی که عرض کردم بزرگواری روح نداشتند . روحشان بزرگ بود ولی بزرگوار نبودند . فرق بین بزرگی و بزرگواری چیست ؟ فرض کنیم شخصی ، یک عالم بزرگ باشد وفضیلت دیگری غیر از علم نداشته باشد یعنی کسی باشد که فقط میخواهد یک کشف جدید بکند ، تحقیق جدید بکند . این یک فکر و اندیشه بزرگ است یعنی یک اراده بزرگ و یک همت بزرگ در